داستانی بود که خدا رحمت کنه پدر بزرگم همیشه برایم تعریف می کرد که: «جمعی از اهل روستائی يك شب سرزده رفتند به خانه يكی از اهالی ده و كدخدا شروع كرد به نقل داستان نوح که خدا چه صبری بهش داده و… بعد از اون ملای ده رو به کدخدا و جمع کرد و گفت: چرا ایوب را نمی گوئید؟ عجب صبری خدا به ایوب داده و بعد شروع کرد داستان حضرت ایوب را تعریف کردن که به یکباره بعد از اون خادم مسجد شروع میکنه به تعریف کردن كه يكی از چوپانان را پارسال تو سیاهه زمستان خرس خورد و زن و بچه اش که اتفاقا سه چهار تا بچه کوچک هم داشته یتیم شدند و خدا رحمتش کنه چقدر بده بچه بی سایه پدر مادر بزرگ بشه و …
بعد از آن مرد قهوه چی از گذشته ها و سرگذشت آن روستایی گفت که مریضی لاعلاجی داشت و سالها خودش و خانواده اش چه زجری کشیدند تا همین پارسال که فوت کرد و بردندامامزاده ده دفنش کردند، حرف امامزاده ده که می شود خادم امامزاده از نذر و نيازهای اهالی ده می گوید و نهایت مرد همسایه رشته کلام را در دست می گیرد و می رسد به جانوری كه چند سال پيش در بالای كوه ظاهر شده بود و خلاصه پاسی از شب گذشت و جمع نشسته بودند و پشت سر هم داستان می گفتند و زن خانه هم كه در پشت پرده مدام چای می ريخت و به داخل اتاق می فرستاد، ديگر خسته شده بود و دست آخر، از همان پشت پرده میگوید:«رجبعلی بابات مرد ! اين ها آمده اند اين را بگويند…»
حالا حكايت ماست، این روزها اخبار ایران و اتفاقات مربوط به انتخابات را که میشنویم درست شده ماجرای مرگ پدر رجبعلی!
همه در حال تلاش هستند اما خوب که نگاه بکنی می کنی بیشتر از آنکه تلاش بکنند دارند دست و پا می زنند و جان می کنند و با هر تلاشی از اصل ماجرا دور می شوند تا نزدیک.
آژانس هسته ای سازمان ملل مدام اخطار می دهد و ابراز نا امیدی می کند از ایران و ازطرف دیگر سعید جلیلی و کاترین اشتون هم انگار بنا را بر تورجهانگردی در تمام پایتختهای جهان را گذاشته اند، محافظه کاران و نزدیکان به خامنه ای همه یکی پس ازدیگری هم در حال ائتلاف کردن هستند و هم در حال معرفی خود به عنوان کاندیدای مستقل!
احمدی نژاد هم که در حال شلنگ تخته انداختن است یکروز تهدید می کند که انتخابات را برگزار نمی کنم و یکروز پرچم ایران را به دست مشایی می دهد و ازطرف دیگر ظاهرا بنا دارد تا آخرین روز ریاست جمهوری اش دور دنیا را بگردد و حالا هم که رفته است آفریقا. اصلاح طلبان از یک طرف همچنان می گویند انتخابات را قبول نداریم و ازطرف دیگر عارف منشور انتخاباتی اش را منتشر می کند، اکبر خوش کوش که خود از عاملان قتلهای زنجیره ای است فریاد می زند که چرا حکومت درباره قتلهای زنجیره ای سخن نمی گوید و علی فلاحیان همان طور که در دهه هفتاد با ترور و آدمکشی می خواست مخالفت با رژیم را ریشه کن کند، باز به صحنه آمده و حالا میخواهد بیکاری را ریشهکن سازد.
محمد باقر خرازی، رئیس یکی از تشکیلات حزبالله در توضیح برنامه انتخاباتی پس از آنکه چند خطی از قرآن را و البته به زبان عربی می خواند وعده می دهد که:«بزرگترین برنامه حزبالله تغییر در فرهنگستان ایرانی است به گونه ای که بر اساس مفاهیم و زبان ایرانی تمام لغات غیر فارسی را تغییر خواهم داد !»، كيهان هم که مطابق معمول تهمت می زند وفحش می دهد و تهدید می کند و هاشمی رفسنجانی هم که در نقش یک مصلح و عاشق صلح و صفا و ضد خشونت شده است برای هزارمین بار وضعیت جمهوری اسلامی و انقلاب را بحرانی می داند و می گوید اصول اولیه انقلاب محو شده!
اما خامنه ای در باغ لواسان یا همان مجتمع فرهنگی ورزشی امام خمینی خبر از این می دهد که بچه ها گفته اند با اولین حمله آمریکا 313 سفارت خانه و مرکز آمریکایی را در دنیا به عدد سربازان امام زمان منفجر خواهیم کرد، فرمانده موشکی سپاه هم می گوید: «با اولین حمله آمریکا یازده هزار موشک در دقیقه اول شلیک می کنیم»، اما دقیقه دوم را خدا عالمه چه می شود؟!
عده ای دارند خودشون رو می کشند که خاتمی کاندیدا شود یه جماعت هم عاشق جنگند و دلشون برای سربند و خمپاره و آرپی جی لک زده یه عده دیگر هم مدام کمپین و طومار امضا و بیانیه های شرطی می دهند که اگر اینچنین بشود ما به صحنه انتخابات می آئیم و اگر اینچنین بشود ما نمی آئیم که هم خدا رو داشته باشند و هم خرما …
همه اینها در حالی است که مردم نه دغدغه انتخابات دارند نه حال و حوصله شرکت در آن و گرانی و تحریمها و دهها معضل و بدبختی آنچنان کمرشان را خم کرده که نام خودشان را هم دارند فراموش می کنند چه برسد به نام کاندیداها و … اما داستان به اینجا که می رسد بحث طولانی تر میشود و به باور من، ماجرا همان است كه آن زن صاف و ساده از پشت پرده گفت…
