انقلاب اسلامی که در سال ۱۳۵۷ به پیروزی رسید ایران شاهد اولین تجربه سیاسی در تاریخش بود: «جمهوری»! البته بماند که این جمهوری بعد از یک رفراندوم و نتایج غیر قابل باورش به فرموده رهبرش قرار شد : «جمهوری اسلامی» گردد، «نه کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر».

دو روز بعد از پیروزی انقلاب، شورای انقلاب دولت موقتی تشکیل داد و «مهندس مهدی بازرگان» شد نخست وزیر این دولت موقت.

اما این دولت به معنی واقع کلمه «موقت» بود! و کمتر از ۹ ماه و دقیق‌ترش ۲۷۵ روز بیشتر نتوانست دوام بیاورد و گرچه بعد از استعفای بازرگان از نخست وزیری و سقوط دولتش او بخت آن را یافت تا یک‌بار هم در اولین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی شرکت کند و نماینده تهران گردد اما همواره در همان دوره مجلس نیز مورد حمله طرفداران انقلاب و خط امامی‌ها قرار گرفت و بعد از این دوره هم تا پایان عمر خود در تمام دوره‌های انتخابات ریاست جمهوری و مجلس ثبت نام کرد اما همواره از سوی حاکمیت رد صلاحیت شد تا اینکه در سال ۱۳۷۳ فوت نمود.

میزان خشم حاکمیت از او آنقدر بود که حتی در بعد از مرگش نیز مراسم تشییع جنازه و ختم وی در یک فضای کاملاً امنیتی برگزار شد و بعد از آن نیز خانواده و دوستان وی هیچ گاه مجال آن‌را نیافته سالگردی در خور شأن او برگزار نمایند.

مهدی بازرگان فقط خودش مغضوب حاکمیت نبود بلکه تمام بیست نفر از بیست و دو وزیر کابینه‌اش (به غیر از محمد علی رجایی وزیر آموزش و پرورش و مهدی چمران وزیر دفاع) همواره مغضوب و خائن نام گرفتند و دو وزیرش هم بعدها بدست جوخه های اعدام وزارت اطلاعات به شدیدترین و وحشیانه‌ترین شکل ممکن کشته شدند (دکتر سامی وزیر بهداشت و داریوش فروهر وزیر کار) و البته سخنگوی دولتش نیز همچنان در زندان می‌باشد (عباس امیر انتظام).

مهدی بازرگان گرچه یک مسلمان معتقد بود و بیشتر از آنکه به یک سیاستمدار مشهور باشد از او به عنوان یک اسلام شناس و قرآن پژوه نام برده می‌شود و آیه الله خمینی نیز به این مسئله بارها اذعان داشت و حتی در حکم انتصاب وی به نخست وزیری نیز به آن صحه گذارد : «به موجب اعتمادی که به ایمان راسخ شما به مکتب مقدس اسلام و اطلاعی که از سوابقتان در مبارزات اسلامی و ملی دارم». اما به سرعت بی دین و ایمان و ضد انقلاب نام گرفت و هواداران آیه الله خمینی که به «خط امام» مشهور بودند حتی او را منافقی که از کفار هم بدتر است نام گذاردند.

 این در حالی است که بازرگان از جمله معدود افرادی بود که در پیروزی و شکل گیری و قوام این انقلاب اسلامی نقش داشت، محسن رضایی، از فرماندهان سپاه پاسداران و دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام نیز در مورد انتخاب بازرگان اظهار می‌دارد: «اگر امام در اوایل انقلاب بازرگان را بر سر کار نمی‌گذاشت شاید انقلاب به ثمر نمی‌رسید» بازرگان از اولین کسانی بود که از قطار انقلاب و حاکمیت جمهوری اسلامی حذف گردید!.

با سقوط دولت بازرگان اولین دوره انتخابات ریاست جمهوری برگزار گردید و ابوالحسن بنی صدر اولین رئیس جمهور منتخب تاریخ ایران و انقلاب اسلامی شد.

ابوالحسن بنی صدر که یک روحانی زاده و از دوستان و معتمدان نزدیک آیه الله خمینی بود و همین اعتماد و حمایت بی چون و چرای خمینی از وی بود که باعث پیروزی چشمگیرش در انتخاب شد، بعد از انتخابات نیز خمینی در معرفی و حمایت از وی گفت : «رئیس جمهور یک شخصی است پسر بنی صدر همدانی یک ملای همدان حال هم که هست از آن یال و کوپال دارها نیست و از خود مردم است.»

اما بنی صدر نیز اقبال چندانی نیافت و در کمتر از دو سال با تلاش‌های حزب جمهوری اسلامی و افرادی همچون بهشتی و هاشمی رفسنجانی، نهایتاً در مجلس شورای اسلامی عدم کفایت سیاسی‌اش تائید و به امضای آیه الله خمینی رسید و از گردونه قدرت در جمهوری اسلامی حذف گردید.

بعد از بنی صدر، «محمد علی رجایی» به ریاست جمهوری ایران رسید. رجایی از یک خانواده متوسط بود پدرش از بازرگانان و کسبه متوسط بازار تهران و قزوین بود، از ۱۳ سالگی به صورت مستقل زندگی خود را آغاز و از قزوین به تهران رفته و به دست فروشی مشغول شد تا هزینه تحصیل خود را تأمین نماید پس از اخذ دیپلم به نیروی هوایی رفت و بعد از مدتی از ارتش استعفا و یک سال نیز در شهرستان بیجار به معلمی پرداخت او با آیه الله طالقانی آشنا شد و در راستای فعالیت‌های سیاسی‌اش با انجمن‌های اسلامی دانشجویان، سازمان مجاهدین خلق و نهضت آزادی همکاری داشت به زندان ساواک افتاد و شکنجه های بی شماری را تحمل کرد او هیچ وقت بر خلاف اکثر زندانیان سیاسی پیش از انقلاب که به سرعت پس از دستگیری و همکاری آزاد می‌شدند آزاد نشد تا یک ماه قبل از پیروزی انقلاب اسلامی که اکثر زندانیان سیاسی را آزاد نمودند وی نیز آزاد شد و هنگام آمدن روح‌الله خمینی به ایران در کمیتهٔ استقبال مردمی از وی شرکت داشت. او مخالف ترورهای بازماندگان دوره پهلوی بود و رفعت اسلامی و عدالت اجتماعی را به عنوان یک روشنفکر دینی همیشه در رفتار و افکار او به روشنی مشاهده می‌شد و از همین رو مخالفینی از افراد مذهبی تندرو در داخل حکومت داشت.

رجایی تنها یک ماه فرصت یافت تا به عنوان رئیس جمهور ایران فعالیت نماید و در ۸ شهریور ۱۳۶۰ در محل نخست وزیری با انفجار یک بمب، ترور شد و مراسم خاک‌سپاری اش با شرکت بی سابقه مردم برگزار شد که جزو موارد نادر در تاریخ ایران محسوب می‌شود.

از مسعود کشمیری دبیر وقت شورای امنیت به عنوان مسبب این ترور یاد می‌شود که در ابتدا اعلام می‌شود او نیز در انفجار شهید شده و پس از لو رفتن جعلی بودن جسد و جنازه‌اش سپس خود او به عنوان متهم ردیف اول معرفی می‌شود و اعلام می‌شود که از کشور گریخته که هیچ گاه دستگیر نمی‌شود و پروژه جسد سازی برای کشمیری و تلاش برای شهید جلوه دادنش بی نتیجه می‌ماند. تا امروز هیچ سازمان یا حزب و فردی به شکل رسمی مسئولیت این ترور را بر عهده نگرفته است، شاید به جهت مقبولیت و محبوبیت بالای رجایی در بین همه اقشار و احزاب، گروه‌ها و افراد تحصیل‌کرده و مردم عادی و نحوه زندگی او و اختلافاتی که رجایی با حزب جمهوری اسلامی داشت این سئوال همچنان در میان اقشار جامعه مطرح است که چه کسی او را کشت و چه فرد یا افرادی از این ترور سود بردند؟

بعد از شهادت رجایی در انتخابات مهرماه ۱۳۶۰ سید علی خامنه ای به مقام ریاست جمهوری رسید. این انتخابات در حالی برگزار گردید که ۴۲ نفر از ۴۶ نامزد رقیب خامنه ای در این انتخابات رد صلاحیت شدند و تا حدود زیادی مشخص بود که نامزد اول مورد حمایت نظام، حجت الاسلام خامنه‌ای است.

آیه الله خمینی که تا پیش از این معتقد بود روحانیون نباید وارد عرصه دولت و ریاست جمهوری بشوند در مورد ریاست جمهوری خامنه‌ای گفت: «ما از سر ناچاری چون آدم نداشتیم به ورود یکی از روحانیون به عرصهٔ اجرایی و انتخابات آقای خامنه‌ای، رای دادیم! وگرنه هر زمانی که آدم صالح و مورد اعتمادی پیدا کنیم، ایشان باید به جایگاه اصلی‌اش یعنی مسجد باز گردد!»، دوران ریاست جمهوری خامنه ای شاید یکی از آرام‌ترین دوره های ریاست جمهوری باشد مهم‌ترین اولویت ایران در آن زمان جنگ با صدام متجاوز بود و اختلاف آنچنان ملموسی در عرصه سیاست داخلی نیز حس نمی‌شد اما این به معنی آن نبود که احزاب و جریان‌های مخالف و منتقد نظام نیز حق ابراز نظر داشته باشند چرا که به عنوان مثال در پیش از انتخابات و در دومین دوره ریاست جمهوری علی خامنه ای در انتخابات سال ۱۳۶۴، بسیاری از رقبای خامنه‌ای از جمله نامزدهای نهضت آزادی، مانند: مهدی بازرگان، ابراهیم یزدی و احمد صدر حاج سید جوادی، رد صلاحیت شدند و این چنین بود که خامنه‌ای بار دیگر توانست پست ریاست جمهوری را بدست آورد! .

مهدی بازرگان، در مورد رد صلاحیت خود، در این انتخابات گفت: : «چون حاکمیت می‌دید که ممکن است ما در انتخابات حائز اکثریت باشیم، چنین تصمیمی گرفت.»

با فوت آیه الله خمینی در خرداد ۱۳۶۸ حجت الاسلام علی خامنه ای به عنوان رهبر حکومت ایران انتخاب گردید، یکی از مهم‌ترین و اصلی‌ترین عنصری که این انتخاب را تسهیل نموده اکبر هاشمی رفسنجانی بود، وی با ارائه نام خامنه ای به مجلس خبرگان راه را برای او هموار کرد.

 هاشمی در مجلس خبرگان خاطره‌ای تعریف کرد که بر اساس آن روح‌الله خمینی در زمان حیات خود جانشینی خامنه‌ای بر منصب رهبری را تائید کرده بود. البته این تلاش‌ها فقط مختص به بعد از فوت آیه الله خمینی نبود بلکه در زمان حیات ایشان و ریاست جمهوری علی خامنه ای در حالی که وی ریاست مجلس شورای اسلامی را بر عهده داشت تغییرات لازم در قانون اساسی را به گونه‌ای اعمال کرد تا با شرایط علی خامنه‌ای تطابق داشته باشد، برای نمونه شرط مرجعیت برای رهبری را از قانون اساسی مصوب سال ۱۳۵۸ حذف نمود.

به دنبال رهبری خامنه ای، هاشمی نیز در یک انتخاباتی که نتیجه آن پیش از انجام معلوم بود به ریاست جمهوری رسید و بلافاصله بعد از آن نیز از سوی خامنه ای به عنوان رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام منصوب شد.

هاشمی در طول دو دوره ریاست جمهوری‌اش مدیر و رهبر واقعی کشور بود. در واقع این هاشمی بود که در آن دوره سیاست‌های کلی نظام را تعیین می‌کرد، نظامی که در حال ترمیم جنگ خانمان‌برانداز هشت ساله ای بود که تمامی زیرساخت‌های کشور را ویران و اقتصاد نیمه جانی را بر جای گذاشته بود در طول این هشت سال ریاست جمهوری هاشمی اگرچه یکی از دوره‌های تاریک جمهوری اسلامی از نظر نقض حقوق بشر و امنیتی بودن فضای سیاسی، اجتماعی و مطبوعاتی بود اما حضور یک روحانی فرصت‌طلب و مدعی میانه رویی و با دیدگاه‌های کمتر سنتی در رأس هرم قدرت در ایران، باعث شد تا حکومت مشروعیت بیشتری کسب کند و دوران اصلاحات اقتصادی و سازندگی در کشور آغاز شود.

در طی این هشت سال ریاست جمهوری، هاشمی چهره‌هایی را بر سر کار آورد که از نظر ظاهری به منتقدان و مخالفان جمهوری اسلامی شبیه و در باطن از سر سخت‌ترین محافظان و هواداران جمهوری اسلامی بودند، که از میان آن‌ها می‌شود به طیف دانش آموختگان مدرسه علمیه حقانی و یا افرادی که بعدها در عرصه سیاسی جمهوری اسلامی به «کارگزاران سازندگی ایران» مشهور شدند، اشاره کرد.

در فضای سیاسی دو قطبی آن زمان جمهوری اسلامی و قدرتمندی جناح راست و جناح چپ با آنکه هاشمی اعلام کرده بود که : «هر کسی در خط امام است با ما اختلافی ندارد» و با وفاداری به این حرف چند وزیر از جناح چپ نیز در کابینه او حضور داشتند اما حمایت مطلق از جناح راست و باز گذاشتن دست آن جناح در تمامی عرصه های سیاسی و مدیریتی کشور عملاً دولت وی را دولتی همسو با علی خامنه ای نموده بود در همین سال‌ها بود که نیروهای امنیتی تعداد بی شماری از مخالفان جمهوری اسلامی و علی خامنه ای را در داخل و خارج از کشور ترور نمودند و گروه شبهه نظامی انصار حزب‌الله نیز به تدریج شکل گرفت. گروهی که اگر چه با جناح راست و سید علی خامنه‌ای ارتباط تنگاتنگ اما بستر امنیتی و نظامی دولت دوم هاشمی نیز در تاسیس آن دخیل بود.

اما هرچه که هاشمی به سال‌های پایان ریاست جمهوری‌اش نزدیک می‌شد فاصله خامنه‌ای از هاشمی نیز بیشتر می‌گشت! و همین فاصله باعث اختلافات و مشاجراتی بین هاشمی و محافظه کاران جناح راست شده بود که البته خامنه ای نیز در این اختلافات طرف محافظه‌کاران را می‌گرفت و مهره‌های نزدیک به هاشمی را یکی‌یکی برکنار کرد.

هرچه هاشمی در میان محافظه کاران مغضوب واقع می‌شد به صورت اتوماتیک هاشمی به چپ‌ها نزدیک‌تر می‌شد! تا اینکه در سال آخر ریاست جمهوری‌اش او عملاً زمینه را برای ورود آنان به عرصه اجرایی کشور هموار می‌کرد او ابتدا برای مدت چند ماه تلاش کرد تا میرحسین موسوی را ترغیب به شرکت در انتخابات کند. ولی پس از این که او نامزدی در انتخابات را نپذیرفت، هاشمی از نامزدی سید محمد خاتمی (که پس از خروج از کابینه‌اش در سال ۱۳۷۰ همواره مشاور او بود) حمایت کرد.

خامنه ای اما همچنان از وی به عنوان یاری وفادار یاد می‌کرد اما واضح بود که حلقه های عاطفی بین آنان روز به روز شکننده می‌شود تا آنکه در دوم خرداد ۱۳۷۶ روزی که به واقع روز پایان ریاست جمهوری هاشمی بود، خامنه ای هنگام انداختن رای در صندوق انتخابات ریاست جمهوری به خبرنگار صدا و سیمای ایران گفت : «مطمئناً هر کسی که امروز انتخاب شود برای من مانند هاشمی رفسنجانی نمی‌شود»! .

اگرچه در دوران ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی آنچنان قلمداد می‌شد که محافظه کاران و یا چپ‌گرایان اختلاف چندانی با وی ندارند اما با پایان دوره ریاست جمهوری‌اش معلوم شد که آن‌ها «جرئت ابراز اختلاف» نداشتند و در بعد از آن دوران بود که اصلاح طلبان و محافظه کاران این دو دشمنان بالفطره با یکدیگر یک دشمن مشترک پیدا کردند، اگرچه خاتمی در مقام یک رئیس جمهور، محمد هاشمی (برادر علی‌اکبر هاشمی رفسنجانی) را به سمت معاونت اجرائی خود منصوب نموده بود، ولی نه تنها قدرت اکبر هاشمی در این دوره رو به افول بود بلکه هدف حمله غالب نشریات و روزنامه های زنجیره ای اصلاح طلبان بود، اوج این حملات در جریان قتل‌های زنجیره‌ای بود که روزنامه نگاران اصلاح طلب رسماً هاشمی رفسنجانی را عامل اصلی و پرده نشین این قتل‌ها معرفی کردند.

از سوی دیگر نیز جناح محافظه کار غلامحسین کرباسچی، شهردار تهران و یکی از متحدان کلیدی وی را محکوم و به زندان انداخت و از هاشمی به عنوان یکی از بستر سازان نفوذ دشمنان انقلاب در عرصه های تهاجم فرهنگی و سیاسی به ایران نام برده می‌شد.

تخریب و تهمت و حتی فحاشی به هاشمی رفسنجانی و یاران و اطرافیان و حتی بستگان وی تا به امروز ادامه دارد و گرچه در ابتدا با طعنه و کنایه و تلویح همراه بود اما امروز با آنکه وی همچنان ریاست یکی از اصلی ترین مجالس تصمیم گیری و مشورتی کشور را بر عهده دارد اما بسیاری از محافظه کاران و هواداران انقلاب و رهبری بطور مشخص از وی به عنوان یکی از خائنان به اصول انقلاب و رهبری نام می برند!

اما پنجمین رئیس جمهور ایران، سید محمد خاتمی وی که با آرای چشمگیری انتخاب شد، بر خلاف دیگر روسای جمهور هیچ‌گاه مورد حمایت و یا رحمت مقطعی خامنه ای و محافظه کاران قرار نگرفت و از همان ابتدا مورد غضب بود!

تنها بخت و اقبالی که خاتمی داشت روحیه محافظه کاری او بود که بحران‌ها و بلاهای زیادی را یکی پس از دیگری ازسر خویش و دولتش به دور می‌کرد وگرنه سرانجامش چه بسا سرانجام بنی صدر می‌گردید، این روحیه اگرچه در مقابل منتقدان و مخالفانش کارساز بود اما در عوض در میان هوادارانش از او چهره ای بی ثبات و سست عنصر ساخت.

خاتمی بارها و بارها در سخنان خامنه ای به صورت گوشه و کنایه مورد حمله قرار گرفت و از دیگر تریبون‌های رسمی جمهوری اسلامی نیز همچون خطبه های نماز جمعه به کرات خود و دولتش مورد شدیدترین حملات لفظی قرارمی گرفتند. خاتمی این حملات و بحران‌ها را در سخنانی «هر ۹ روز یک‌بار» بیان کرد و عنوان کرد : «هیچ‌گاه مجال نیافتم تا از این بحران‌ها عبور کنم تا به اهداف دولتم برسم».

اما ششمین رئیس جمهور ایران احمدی نژاد بحث برانگیز ترین و عجیب‌ترین رئیس جمهور تاریخ جمهوری اسلامی می‌باشد! او که در نبردی غیر قابل انتظار به قدرت رسید حمایت جانانه محافظه کاران و رهبری و آحاد اقشار مدافع انقلاب همچون حزب الله و رزمندگان، خانواده های شهدا، مداحان و ائمه جمعه و جماعات و … را در پشت خود داشت آنچنان که در دوره دوم ریاست جمهوری‌اش و انتخابات خونین و بحث برانگیز سال هنگامی‌که اکثر عقلا و زعمای نظام احتمال ابطال انتخابت را می‌دادند خامنه ای با حضور در نماز جمعه مسئله انتخابات را «تمام شده» دانست و «نظر خود را نزدیک به احمدی نژاد» دانست و منتقدان و مخالفان وی را «ضد انقلاب»، «بی بصیرت»، «آشوبگر» و… نام نهاد، اما ظاهراً احمدی نژاد نیز از «دایره قسمت روسای جمهوری ایران» مصون نباید می‌ماند و چند اتفاق موجب زهر شدن این ماه عسل برای او گردید!

حمایت بی چون و چرای احمدی نژاد از اسفندیار رحیم مشایی، فردی که خامنه ای انتصاب وی را برای معاون اولی دولت وی «وتو» کرده بود و به خاطر اظهار نظرهای عجیب و غریبش همواره مورد غضب محافظه کاران بوده و همچنین عزل حیدر مصلحی از وزارت اطلاعات که با حکم حکومتی خامنه ای مجدداً بر سر کار برگشت و مسائل ریز و درشت دیگر احمدی نژاد را نیز «ضد انقلاب» کرد!

آخرین ماه‌های ریاست جمهوری احمدی نژاد در حالی سپری می‌گردد که همه حامیان و مدافعان سینه چاک وی بی هیچ پرده پوشی برای وی خط و نشان می‌کشند و او را «بی کفایت»، «بازیچه مشایی» «صدر جریان انحرافی» «نوکر بی لیاقت آقا» و «دروغ‌گو و مردم فریب» می‌نامند! و نه تنها جایگاه سیاسی و باورهای انقلابی او را بلکه حتی دین و ایمان او را نیز زیر سئوال می‌برند!

تجربه ریاست بر قوه مجریه از همان روزهای ابتدایی انقلاب تا به امروز یک ضرب‌المثل قدیمی را در میان ایرانیان یادآور می‌شود که «آشپز که دو تا شد آش یا شور می‌شود یا شیرین!» این حقیقت که در هیچ مقطعی آب رهبری و رئیس جمهوری در یک جوی نرفته است حقیقت انکار ناپذیری است همچنان که در هماهنگ‌ترین برهه تاریخی انقلاب و رهبری روح الله خمینی و ریاست جمهوری سید علی خامنه ای نیز اختلافات فاحشی به چشم می‌خورد که موجب موضع گیری شدید آیه الله خمینی در جماران شد که : «حالا آقای رئیس جمهور برای ما اسلام شناس شده‌اند!» .

انتخابات ریاست جمهوری سال آینده را در حالی خواهیم داشت که از میان شش رئیس جمهور ایران ، یک نفر از کشور فراری است و یک نفر هم به نحو مرموزی کشته شده است و سه نفر نیز ضد انقلاب نام گرفته‌اند و آن یک نفر باقیمانده هم اکنون در مسند رهبری جای گرفته!