شب پیش خبر دادهبودند که اسلام آباد سقوط کرده و همان شب ما را از دوکوهه سوار شینوک کردندو راه افتادیم تو هلی کوپتر بودیم که حاج مهدی رسولیان از ستاد لشکر۲۷ برایمان توضیح داد که منافقین حمله کرده اند و دارند به سمت همدان می آیند،خلبان نزدیک اسلام آباد که رسید گفت نمی توانیم فرود بیائیم و مجبور شدیم بیرون شهرو نزدیکی همدان بشینیم و بعد از همانجا ما را با کامیون و اتوبوس و وانت و…به سمت اسلام آبادحرکت دادند.
درمسیرمان فقط مردم آواره رامی دیدیمکهدارند ازاسلام آبادفرار می کنند نزدیکهای صبح بود که رسیدیم به گردنه چهار زبر که حالا نامش را گردنهمرصاد گذاشته اند.در همین گردنه بود که مجاهدین پشتانبوهه ای از ماشینهای مردم متواری از شهر زمین گیر شده بودند.
وقتی به تنگه رسیدیم دیدیم که آنها به شدت موضع گرفته و باحداکثر امکانات جلو آمده اند. به کناره های جاده پناه بردیم تا بچه های گردان مقداد و فکر کنمتیپ مسلم بن عقیل که سمت چپ ما بودند برسند داشتیم از رو همون تپه های چهارزبر بامنافقین درگیر می شدیم که دیدیم از عقب دارند بچه هامون رو می زنند، درپایین گردنه یک ساختمان نیمه کاره بود که وقتی داشتیم به سمت شهر حرکت می کردیم بچه ها از اون غافل شده بودند و حالا یکسری از منافق ها معلوم شد که اونجا مخفی شده بودند، دقیقا نمی دانستیم چکار باید بکنیماگه به سمت اونور تنگه حرکت میکردیم مطمئنا بخاطر اینکه هنوز بچه های مسلم بن عقیلنرسیده بودند قیچی می شدیم همانجا می موندیم از پشت داشتند با قناسه و تک تیراندازهایشان می زدند ما را برای همین همه رفته بودیم کنج تپه ها و چسبیده بودیم به زمینکه همون موقع ها سعید قاسمی با حاج یحیی قیاسوند با موتور اومدند و گفتند برگردیدعقب و دور ساختمان رو محاصره کنید بچه ها موضع گرفته بودند و با آرپی جی ساختمون خرابهرو زدند که بعد از فکر کنم یک ساعتی معلوم شد همشون کشته شدند و چند نفر هم با قرصسیانورخودشان را کشته بودند.حالا دیگر بچه های مسلم هم به ما رسیدهبودند و حرکت کردیم برای اسلام آباد ، داخل شهر به اسلام آباد که رسیدیم در خون غوطه ور بود!
بیمارستان شهر با تمام حوادث خونینی که شهر پیش رو گذاشته بود آن روزها خالی خالی بود! همه مجروحان شهر و آنهاییکه هنوز با گذشت یک هفته از قبول قطعنامه در بیمارستان بودند، و حتی بیمارانی کهته ریش داشتند و قیافه شان به رزمنده ها می خورد پیکر سوخته شان در مقابل بیمارستانبه چشم می خورد بچه های تعاون و امدادگران لشگر هنوز به شهر نرسیده بودند و گردان کمیلاز اولین گردانهایی بود که به شهر هلی برد شده بود، عملیات مرصاد ما و فروغ جاویدانآنها ساعاتی بود تمام شده بود و ما مشغول پاکسازی شهر بودیم، تک و توک از بالای خانه ها و داخل مغازه ها هنوز باقی مونده منافقین داشتند تیراندازی میکردند وضعخیلی بدی بود، یکسری از بچه ها از این پشت بام به اون پشت بام می رفتند و خانه هارا پاک می کردند و ما هم از تو کوچه و خیابون اونها رو پشتیبانی میکردیم ولی کلعملیات وقتی داخل شهر رسیدیم چند ساعتی بیشتر طول نکشید ویا تسلیم شدند و یا اینکهفرار کرده بوند.
صحنه های خیلی دلخراشی در شهر بود،از جنایتشان در بیمارستان شهر گرفته تا کشتن مردم بی دفاع شهر،با دیدن آن صحنه هاتمام تاب و توانم را از دست دادم و برای اولین بار در تمام مدت حضورم در جبهه بریدم و گریستم، گریستم برای همه آن صدها مجروحی که مجاهدین آنها را به آتش کشیده بودندو با شعار زنده باد خلق قهرمان از پنجره های بیمارستان به بیرون پرتابشان کرده بودندو حتما با همین عملیاتهای پیروزمندانه شان می خواستند تا فردا در تهران باشند!
همه اینها را که گفتم اما حدود ده سالبعدش دوباره این صحنه ها برای من تکرار شد! من همیشه هر وقت یاد جنایت هایمنافقها در اسلام آباد می افتم بعد خاطرات کوی دانشگاه هم برای من تداعی می شود…
۱۸ تیر ۱۳۷۸
به کوی که رسیدم ساعاتی از حمله وحشیانهبرادران ! گذشته بود، تعالی مسئول شورای تامین وزارت کشور ساعت هشت صبح به من زنگزد که خودت را به کوی برسان و بین اگر می توانی دوستان سابقت را به بیرون کوی بکش،واقعه ای که من از دو روز پیش هم به وزیر اطلاعات و هم به وزیر کشور هشدارش را دادهبودم و اینکه قرار است دانشگاه و دانشجویان را به خاک و خون بکشند اما به دلیل نمیدانم چه؟! هیچ کدام جدی نگرفتند و درست در لحظه موعود نه تنها هیچ کدام در محل کارشانحاضر نبودند بلکه موبایلهایشان را هم خاموش کرده بودند و من ایمان دارم آنها نیز درفاجعه کوی دانشگاه شریک هستند آنها هم در سکوت معنا دارشان شرایط را برای قصابی نیرویانتظامی و لباس شخصی ها فراهم کردند.
جو کوی دانشگاه نه ملتهب که به واقع کربلابود تمام خوابگاهها و مخصوصا خوابگاه شماره هیجده ویران شده بود و رد خون بود که بردر و دیوار نیمه سوخته ساختمانها نمایان بود، رضا حجتی از بچه های تحکیم وحدت تا منودر کوی دید با عصبانیت و گریه می گفت شنیدی که بچه ها را از پنچره ها با ذکر یا زهراو یا حسین به بیرون پرتاب کردند؟
این را که گفت من به ناگاه بیاد بیمارستانشهر اسلام آباد افتادم و در دل گفتم اگر آنها منافق بودند پس اینها که بودند؟
مسعود ده نمکی با دارو دسته اش هنوز در کوی بودند مهدی صفری تبار و محمد بابائیانو سعید عسگر همانهایی که متهمین به قتل عزت ابراهیم نژاد هستند و بعدها که به همیناتهام بازداشت شدند با یک فتوکپی گواهینامه کفالت گرفتند و از دادگاه انقلاب آزاد شدند بی محابا با اسلحه ای بر دست و کمر دانشجویان و حتی آنهایی را با سر و صورت خونین ناو توانی نداشتند را می گرفتند و تکه ای پارچه را بروی صورتشان می بستند و سوار ماشینهاینیروی انتظامی می کردند و به ناکجا آبادهای بی نام و نشان هدایتشان می کردند رضا صارمی که هنوز نمی دانست من از میانشان مدتیاست استعفا دادم به سمت من آمد و گفت چرا ایستادی پاکسازی دو خوابگاه هنوز تمام نشده؟
نگاهش کردم و با خود گفتم پاکسازی؟ اونپاکسازی کجا و این پاکسازی کجا! و اصلا این بچه چه می دونه که پاکسازی یعنی چی؟ هنوزهم می گویم تمام بد بختی و افول حزب الله در همین جاست، بسیجی های جنگ ندیده رزمندههای بعد قطعنامه درست مثل همین صارمی و مهدی صفری تبار و سعید عسگرها و بابائیانهاکه عقده های خود را اینجا درمان می کردند و مگر می شود که کسی که بیمارستان اسلامآباد را دیده باشد خود دست به جنایتی آن سان بزند؟
بخاطر همین هاست که همیشه گفته ام بینانصار حزب الله و مجاهدین خلق هیچ اختلاف و فرقی نیست و فرقشان فقط در این است که آنهاریش ندارند و اینها دارند وگرنه در عمل هر دو یکی هستند! حمله دوم لباس شخصی ها کهظهر روز جمعه بود تمام شده بود و تازه سر و کله آقایان پیدا شد، موسوی لاری که بهداخل کوی آمد رفتم به سویش و گفتم آقای لاری من دو روز پیش به شما و آقای تاج زادهگفته بودم که می خواهند این جنایت را بکنند، هیچ نگفت و سری تکان داد!
کوی بعد از دو روز حمله کمی آرام شدهبود از بچه های تحکیم وحدت خواستم فرصتی بدهند تا بروم از پشت تریبون آزاد حرف بزنمو گفتم آن چیزی را که بعدها در آن نوار به تفصیل گفته بودم و همان بهانه ای شد تا ششروز بعدش بازداشت شدم! امروز نیز با گذشت سالها از آن روزها هنوز هیجده تیر خونیناست، آن خونها آن دردها آن زخمها و بازداشتها هیچ وقت فراموش نخواهد شد و تا پرچمجمهوری اسلامی در اهتزاز است همچون لکه ننگی بر تارکش خواهد ماند اما هنوز هم، هماز ناحیه همین مجاهدین و هم از ناحیه همین مدعیان حزب الله من برای کشورم احساسنگرانی می کنم …



