سال ۱۳۶۶ بود و اوج جنگ ، جنگ به شهرها کشیده شده بود و اینبار نه با بمباران هوایی ، که موشکهای روسی اهدایی به صدام بود که به تهران هم رسیده بود ، اولینش فکر کنم در خیابان شیخ هادی تهران بر زمین نشست و بعدها جای جای تهران بی نصیب نماند از شمال شهر گرفته تا جنوب و شرق . اسفندماه بود و آخرین روز مدرسه بود ایام امتحانات ثلث دوم بود و همه زیر موشکباران آماده عید می شدند به مدرسه که رفتم خشکم زد سردر مدرسه غرق در پلاکارد بود و گل و حجله ، باور نمی کردم عکس داوود نظر حسین صابر و خبر شهادتش ، داوود دو سال از من بزرگتر بود دیگر پایم نمی آمد بروم مدرسه ،با رضاباقرزده بودم همکلاسی دیگرم و هردو تصمیمان را گرفتیم ، رضا سابقه دار بود دوبرادرش منصور و مسعود جبهه بودند و خودش هم دو سه باری رفته بود به خودم که آمدم مقابل پایگاه مالک اشتر بودم و فرم اعزام به جبهه دستم ، رضایت نامه ولی می خواستند و این سخت ترین قسمت کار بود ، پدرم خانه نبود جنگ بود و او هم ارتشی و شش ماهی بود پایگاه دزفول بود ، مادرم هم محال بود رضایت بدهد ، با رضا رفتیم شناسنامه ام را با فتوکپی چهار سال بزرگتر کردم و تازه شدم شانزده ساله ! انگشتان دستمان کوچک بود و با شصت پایم اثر انگشت رضایت ولی زدم بر پای ورقه و رفتیم پایگاه و فرم را دادیم وبرگه اعزام را با بلیط قطار را گرفتیم ، آمدم خانه مادرم نبود رفته بود مهدیه قصرفیروزه که مدتی چرخ خیاطی آورده بودند و زنهای شهرک می رفتند بادگیرهای ضد بمب شیمیایی می دوختند ، هرکاری کردم نتوانستم بهش بگویم چون می دانستم مخالفت می کند فقط سیر نگاهش کردم سیر سیر و عصرش با رضا رفتیم راه آهن و شب سال تحویل پادگان دوکوهه بودیم ! خیلی از بچه های بسیج محل بودند مسعود باقرزاده ، جواد موحدی و …سعید آرتیمانی آمد و ما را برد گردان کمیل ولی مرتضی خانجانی قبول نمی کرد و می گفت مگه اینجا مهد کودکه ! خلاصه راضی شد و ستاد لشگر ما را فرستاد گردان کمیل دسته شهید بهشتی ، شب عید بود و بوی عید در جبهه هم بود ، مسعود نعمتی با جوکهایش و ادا و اطوارهایش برایمان سال را تحویل کرد و ما چند روز بعد باید می رفتیم حلبچه برای بازسازی گردان بعد از عملیات والفجر ده و بازسازی یعنی آنکه همه آن بچه های گردان شهید شده اند ، تو دوکوهه بود که برای اولین بار مسعودده نمکی را دیدم ، گردان ما نبود ولی می دیدمش ، یادم نمی آید محسن رضایی بود یا خامنه ای برای عید آمده بود پادگان و مسابقه تیر اندازی بین بچه ها گذاشته بودند و مسعود هم بین بچه هایی بود که در مسابقه شرکت کرده بود ، بعد ما رفتیم حلبچه و دوکوهه نبودیم … در همین رفتن بود که مسعود باقرزاده ، جواد موحدی و مرتضی خانجانی فرمانده غیورمان و محمد زندی و خیلی دیگر از بچه های گردان یکی پس از دیگری در حلبچه و سردشت و شلمچه شهید شدند و رفتند و من هم محکوم به تحمل و ماندن که ای کاش آن قدر لیاقت داشتم که می رفتم و روزهای بعد را نمی دیدم آنها آسمانی شده بودند و ما همچنان در فاصله زیادی با آنها زمینی …. زمان گذشت و گذشت خیلی چیزها اتفاق افتاده بود و خیلی فاصله در این میان کم و زیاد شده بود ، جنگ تمام شده بود و باز دوباره شب عید بود ، شب چهار شنبه سوری بود و ما همه میدان رسالت در گوشه ای جمع شده بودیم و مسعود ده نمکی داشت برای بچه ها حرف می زد و می گفت اگر جنگ تمام شده ، امام رفته ارزشها نباید برود و بچه ها با موتور همه آمده بودند امر به معروف و نهی از منکر ، منتها آنروزها هنوز دود موتورها کسی را اذیت نمی کرد هنوز حزب الله انصار حزب الله نشده بود ، هنوز مردم از شلوارشش جیب اوینی پوشها بدشان نمی آمد ، هنوز رزمنده بودن بد نبود ، موتورها گاز می دادند و بچه ها در خیابانها داد می زدند ماشاء الله حزب الله زمان گذشت و ما هر جمعه نماز جمعه همدیگر را می دیدیم ، چهارراه لشگر پاتوق همیشگی بچه ها بود و همه نگران فاصله ها و مرزبندی های شهر ، تهران عوض شده بود دیگر در تهران بمباران شده خبری از پناهگاه نبود اما بر کمر اتوبوسها و بر در و دیوار شهر بمباران تبلیغ کالای همان کشورهایی بود که روزهایی به صدام موشک میدادند و امروز به ایران تلویزیون و جاروبرقی بیداد می کرد و مردم هم خریدار ولی ما این عوض شدن را نمی فهمیدیم ، به شهر آمده بودیم اما هنوز خاکی بودیم مردم می آمدند میدان ولی عصر خرید و ما می رفتیم میدان ولی عصر نماز جماعت ما میگفتیم تا زنده ایم رزمنده ایم و بر در دیوار
شهر تا می توانید فوجی بخرید بود ! ما میگفتیم که چی ؟ آنها می گفتند هیتاچی فاصله ها زیاد بود اما هم آنها حق داشتند هم ما و همین شد که خاکریزمان را در شهر برپاکردیم و مرزبندی خودی و غیر خودی آغاز شد مرز که بوجود آمد دیگر شلوار شش جیب شد لباس وحشی ها ، اینجا بود که داد زدیم ، داد هم که بزنی دیگر برای همه ثابت می شود وحشی هستی کار به دادگاه و محکمه کشیده شد و رفتیم دادگاه ما از حقمان و همکلاسی های شهیدمان می گفتیم و آنها از توسعه و آزادی ، حق با هر دویمان بود اما نه ما اینور می فهمیدیم و نه آنها آنورو می فهمیدند ، و خیلی ها هم سودشان در این بود که هر دوی ما را نفهم نگه دارند ودر این میانه چپ و راست درست کنند و میانبر بزنند و معلق بزنند و کولی بگیرند از ما و ما هم که روزی دوستان شهید و مجروحمان را به کول می کشیدیم و عقب می آوردیم اینبار دیگران را کول می کردیم تا بر پشت ما در شهر و دانشگاه شعار بدهند، روزگاری بود هرجا می رفتیم یا کسی زخمی می شد و یا خانمی سقط جنین می کرد اما هیچ کس نمی پرسید این چه بارداری است که همیشه آماده است در تجمع های ما سقط جنین کند و کتک بخورد ؟ ، راست و دروغ قاطی شده بود و ما هم گرم و داغ ، داد می زدیم و حقمان را می خواستیم ، مردم و روزنامه ها به ما بد وبیراه می گفتند واینجا بود که رفتیم دادگاه و اولینش گمان کنم مجله دنیای سخن بود من و مسعود ده نمکی هر دویمان شاکی بودیم ، آنها می نوشتند و ما فریاد می زدیم و شکایت می کردیم و مرزها زیاد شده بود آنها از «جامعه» می گفتند و ما از «شلمچه » تا اینکه به یکباره شهر شلوغ شد در همین شلوغی بود که رزمنده های بعد جنگ هم آمدند که کسانی نبودند مثل سعید عسگر ها و جنگ اعتقادی ما شد جنگ مسلحانه! بازی نابرابر شد و نتیجه اش باز کشته شدن همکلاسی ها اما نه در جنگ با بعثی که در کوی دانشگاه فریاد زدم و گفتم ما حزب اللهی هستیم نه یاغی ما که روزی جیره جنگی می گرفتیم و به خط می زدیم چه شد که شدیم جیره خوار راست ؟ کار دوباره به دادگاه کشید و باز من و مسعود در دادگاه اما اینبار مسعود شاکی بود و من متهم ! که سخت ترین روز زندگی ام بود ، سخت ترین …. زمان گذشت دیگر از آنروزها کسی با افتخار یاد نمی کند ، همه پاک کن و قیچی برداشته اند و دارند یه جوری آن قسمت زندگی را پاک می کنند ، همه سرکار بودیم ! ما در خیابانها داد می زدیم و ازامیر کبیر ایران سارق بیت المال شاکی بودیم و زنده باد قاضی انقلابی می گفتیم اما پس از دادگاه سارق و قاضی میهمان عروسی بودند و به ریش همه ما می خندیدند ، روزگار گذشته است و این روزها خبر می رسد که مسعود کارگردان شده و دارد فیلم می سازد فیلمی که در آن اکبر عبدی هم بازی می کند همان اکبر عبدی ای که روزگاری عکسش را بر پرده سینما در فیلم آدم برفی به پائین می کشیدیم و مسعود در شلمچه چاپ می کرد در کنار رزمنده شهیدی که در میانه برف یخ زده بود و مرز بین ما و آنها را نشان میداد ، حالا مسعود هم فهمیده مرزبندی ها اشتباه بوده و باید ساخت و در این زمانه هم اگر ساختنی باشد باید که با اکبر عبدی و امین حیایی ها ساخت ، ما همه اشتباه می کردیم مرزبندی ها اشتباه بود ، ما همه از یک نسل بودیم ، نسل انقلاب و جنگ با انقلاب بزرگ شدیم و درجنگ بلوغ ، ما بازیگر نبودیم که چون سعید عسگر ادای رزمنده ها را دربیاوریم در خون و خمپاره همدیگر را یافته بودیم در میانه جون و جنون همان وقتی که خیلی از همین علماء و عمامه بزرگها هنوز گرفتار اصول دین و جامع المقدمات بودند بچه های سیزده چهارده ساله راهشان را یافته بودند و یک شبه ره صد ساله را طی می کردند و می رفتند جایی که خیلی از همین حوزوی ها به گرد پایشان هم نمی رسیدند و کسی که بوی باروت بر مشامش خورده اشتباه می کند اما خیانت نمی کند و ما امروز هر کدام به نوعی فهمیده ایم که اشتباه بود کولی دادنهای سیاسی مان ، و ای کاش از همان اول سیاست را به سیاسیون واگذار می کردیم وبیاد می آوردیم که همین چپ و راست بازی بود که کمر جبهه را شکست ! ما فهمیدیم اما چه دیر و در این میانه چقدر آدمها له شدند ، چقدر از اهل دردها مثل حاج داوود کریمی ها منزوی شدند وغریبانه جان سپردند و چقدر پروازی ها خانه نشین شدند و چقدر کیانوش مظفری ها آمدند و گم شدند … اما خوشحالم ، خوشحالم که مسعود هم فهمیده باید ساخت نه فریاد زد ما عاقل شدیم ، بزرگ شدیم ما فهمیدیم و در همین فهمیدن بود که مسعود ده نمکی رزمنده گردان سلمان کارگردان شد و حشمت الله طبرزدی برادر سه شهید و رزمنده گردان عمار زندانی سیاسی و من هم پناهنده سیاسی و تبعیدی ، چقدر از این فاصله ها بیزارم لعنت بر این مرزها که همیشه مفهوم جدایی می آورد
