جامعه استبداد زده ایران ما امروز به شدت سیاسی شده است، همه چیز را میخواهیم سیاسی نگاه کنیم! و این دردی است که از سر ناچاری برگزیدهایم و هیچ مفری هم از آن نیست!، این دردی است که در همه جوامع دیکتاتوری باید سراغش را گرفت و شاید اصلیترین دلیلش بسته بودن مجاری اطلاع رسانی آزاد و صحیح است وقتی در یک جامعه دولت و حاکمیت خود را موظف به پاسخگویی نداند و راههای اطلاع رسانی آزاد را هم ببندد و وقتی شهروندان به سیستم حاکم اعتماد نداشته باشند در پی راههای دیگر بر میآیند و اینجا میشود که خبرگزاریهای کوچه و بازار وظیفه اطلاع رسانی و سخن پراکنی را بر عهده میگیرند و در این میان البته که بسیار اخبار دهان به دهان ناصحیح و کذب هم یک کلاغ، چهل کلاغ میشود!
ایران ما امروز در بند استبدادی گرفتار آمده است که نه خود را موظف به پاسخگویی میداند و نه مجال استفاده و باز شدن راههای صحیح اطلاع رسانی را میدهد، حالا این سیاست گاه از فیلتر شدن سایتهاسر باز مینماید و یا از ایجاد پارازیت بروی رادیوها و ماهوارهها خبر میدهد، راهی که نه جواب میدهد و نه صحیح است چرا که بسیار سیستمهای سیاسی بودند که آنها را اعمال کرده و ره به جایی نبردند الآن سالهاست دولتمردان چین و کره و شمالی و … دیوارها را بلند کردهاند و موجهای رادیوها را بستهاند و اینترنت را کوپنی کرده و فیلتر را گسترده اما دست آخر این راه را موفق ندیدهاند و دارند سدها و دیوارها را یکی پس از دیگری برمی دارند چرا که چاره کار در این نبوده و اصلاً چرا دور برویم همین عراق همسایه غربی ما که این روزها دارد روزهای سخت و نفس گیر دموکراسی را تمرین میکند و آغاز کرده روزگاری صدام حتی داشتن یک فکس را هم ممنوع کرده بود و ارسال فکس هم باید از زیر نظر ناظران بعثی میگذشت! اما عاقبت چه شد؟ صدام در بند و زنجیر در دادگاه و بند است و مردم آزاد و رها …
بازگردیم به سر خط اول این یادداشت، که همه چیز را میخواهیم سیاسی نگاه کنیم! آیا به راستی این درست است و راه صوابی است برای مبارزه با استبداد امروزی ایران؟ مثالی میآورم یادمان نرفته است که جمعی از رانندگان و کارگران شرکت واحد که زیر فشار چرخه های سخت نظام سرمایه داری اسلامی در حال له شدن بودند اندیشه ای کردند و راه فریاد درد خود را در حرکتی البته که مدنی و عقلانی یافتند و سندیکایی زدند و مشکلات خود را خواستند که به گوش حاکمیت برسانند و باز البته که این سخن را حاکمیت بر نتافت و آنها را با دستبند و چشم بند راهی قلعه اوین نمود، دسته دیگر به نشانه اعتراض دست از کار کشیدند و دسته دیگر با چراغهای روشن در روز اتوبوسها را به حرکت در آوردند و اعتراض را اینگونه فریاد زدند راستی درد اینها چه بود؟ اعتراضشان از چه رو بود؟ آیا قصدشان براندازی بود؟ آیا حرفشان سیاسی بود؟ آیا اعتراضشان و خواستههایشان شامل برچیده شدن نظام اسلامی حاکم هم بود؟ خیر بارها و بارها و باز بارها در تک تک حرفها و نوشتهها و مصاحبههایشان نه اعلام که فریاد زدند اعتراض ما، درد ما، حرف ما، کار ما سیاسی نیست! ما خواستههایمان، سندیکایمان، تلاشمان فقط و فقط صنفی است، ما در پی لقمه نانی برای خانوار خود هستیم ما از رنجی که بر ما میرود می گوییم ما اصلاً بنای سیاست و سیاسی کاری نداریم و خواسته ما فقط و فقط صنفی است و بس! و این نظام حتی به این درد غیر سیاسی ما هم نمیرسد، ما نان میخواهیم، ما زندگی بهتر میخواهیم! میخواهید باشید؟ باشید اما به درد ما هم رسیدگی کنید ما که روزنامه نگار و دانشجو و فعال سیاسی نیستیم ما را چرا سرکوب میکنید؟
اما چه شد؟ حکومت که گرفت و بست و به زندان انداخت و خبرگزاریهای کوچه و بازار هم کم کردند و زیاد کردند و دهان به دهان نقل کردند و سیاسیون خارج از کشور هم برایشان سایت زدند و نامه و اعلامیه و در صدر و ذیل هم فریاد که نابود باد جمهوری اسلامی! و همین باعث شد به آنچه که پرداخته نشود خواسته صنفی آنها بود و نه تنها چیزی را از پیش نبرد بلکه اتهامی دیگر را هم به اتهامات آنها افزود همانی که اصانلو با آن دست و پنجه نرم کرد و با اتهامهای همکاری و ارتباط با گروههای ضد انقلاب مواجه شد و دست آخر هم مثل خیلیهای دیگر همه سرزمین و خواستههایش را در کوله پشتیای جمع کرد و از کشور گریخت و شد تبعیدی ناخواسته!
چرا باید ما همه چیز را سیاسی کنیم که در این صورت هم حاکمیت برخورد و خشونت خود را موجه جلوه دهد که اینها برانداز هستند و در پی حکومت و نه بتوانیم از حداقل فضای داده شده استفاده کنیم؟
حالا تا چند روز دیگر ما در آستانه یک سنت چندین هزار ساله ایرانی هستیم، سنتی که نه ریشه در سیاست دارد و نه ریشه در دیانت ما، سنتی است ملی که فقط و فقط ایرانی است و ایرانی و آن «چهار شنبه سوری» است. قدمت این رسم و برگزاری جشن چهارشنبه آخر سال که جزیی از فرهنگ ایرانی است به قدمت برگزاری اولیه جشنهای تاریخی ایران به زمانی فراتر از قوم ایرانی (قوم هند و اروپایی مهاجر که حدود سه هزار سال قبل به ایران آمدند) و یا احتمالاً به زمان قبل از آریاییها برمیگردد. جشن چهارشنبهسوری از آیینهای ایرانی است که در غروب آخرین سهشنبه سال با آتش افروزی و پریدن از روی آتش آغاز میشود و با اجرای آداب و رسوم خاص تا دقایق پایانی شب ادامه مییابد.
بسیاری میگویند فلسفه روشن کردن آتش در ایران از همان سالهای دور به آئین زرتشتی برمیگردد. هنوز هم مراسم اوستاخوانی در خانههای زرتشتیان برقرار است و در آخرین چهارشنبه سال هفت نوع میوه خشک مثل کشمش، انجیر، بادام، خرما، توت و پسته به میهمانان میدهند. اما اصل این سنت این است که، مردم بوتههای خشک را از بیابانها جمع میکردند و پس از غروب خورشید، بوتههای خشک و اثاثیه کهنه و شکسته را که پس از خانه تکانی بیرون گذاشته شده بود، جمع میکردند و با آنها در فضایی دور از محل سکونت، آتش درست میکردند و همه از روی آن میپریدند و میخواندند «زردی من از تو، سرخی تو از من».
البته در کار این سنتهای رایج و ماندگار دیرینه این جشن تاریخی همچون فال گوش ایستادن و قاشق زنی هم در آن شب به اجرا گذاشته میشد. به اعتقاد ایرانشناسان، ارواح نیاکان در آغاز این روزها به زمین میآیند و برای آن خاندان برکت و صلح و آرامش و نیک روزی میآورند. به همین اعتقاد بوده که برای راهنمایی ارواح نیاکان، خانوادهها به هنگام شب بر بالای بامها یا صحن خانهها آتش روشن میکردند. تاریخنویسان و ایرانشناسان میگویند: با سقوط حکومت ساسانیان برای مدت کوتاهی برگزاری جشنهای ایرانیان کمرنگ شد اما این آئین هرگز از بین نرفت و آئین چهارشنبهسوری از نظر قدمت مورد قبول و احترام عموم مردم و نظامهای سیاسی ایران بوده است. مثلاً از نظر اعراب حاکم بر ایران روز چهارشنبهسوری «روز نحست» بوده و ایرانیان برای رفع پلیدی این روز به برگزاری آئین چهارشنبهسوری اقدام میکردند تا از طریق برافروختن آتش که نشانه نور، روشنایی، حیات و خداوند است با پلیدی مبارزه کنند؛ و یا مختار سردار معروف عرب که به خونخواهی شهدای کربلا قیام کرد برای اینکه موافق و مخالف را از هم تشخیص دهد دستور داد تا شیعیان ایران بر بالای بام خانه خود آتش روشن کنند.
این شب بر حسب تصادف با شب چهارشنبه آخر سال همزمان بود که از آن پس ایرانیان هرساله چنین شبی را جشن گرفته و به آتشافروزی و نیایش در کنار آن میپردازند.
پس اگر ما به اصل این سنت قدیمی بپردازیم میبینیم که چهار شنبه سوری این سنت ملی ما از جمله آیینهایی است که صلح، آرامش و محبت، همبستگی، همدلی، رفع نفاق و کنشهای ترغیبکننده جمعی را با خود دارد و زمینه را برای بازسازی جسمی و روانی آحاد جامعه فراهم میسازد. اما متأسفانه و متأسفانه امروز در این حال و هوا همه رفتارها و هیجانها در آئین چهارشنبهسوری به شکل تخریبی درآمده است؛ و باز ما امروز متأسفانه در این سنت قدیمی به جای آنکه پیام آور سنتهای خویش باشیم آنرا سیاسی کردهایم و باز همین خارج نشینان از کنج عافیت وبا بیانیه و یا از رادیو تلویزیونهای خویش داد میزنند و فرمان میرانند تا بمب بریزید، نارنجک پرتاب کنید و چهارشنبه سوری را به جهنمی برای خامنه ای بدل کنید و زندانها را خراب کنید و را آتش زنید و رادیو تلویزیون را تسخیر کنید!
به نظر من همان قدر که کسانی چون مصباح یزدی با این فرهنگ و رسم و سنت غریبه هستند همینها که دارند از بیرون گود فریاد میزنند آتش بر سر دیکتاتور بریزید و … آنها هم با این رسم و سنت غریبه هستند و دقیقاً همین حرفهای بیهوده و گزاف است که مستمسکی میشود تا این نظام ایرانی ستیز برخورد خود را با این رسم ایرانی موجه جلوه دهد و مأمور و پلیس و لباس شخصی را به خیابانها بریزد و سرکوب را ادامه دهد.
این در حالی است که شما در هیچ جای این رسم و سنت ایرانی خشونت نمیبینید. من قبول دارم که ایران امروز ما در دست مشتی دیکتاتور گرفتار آمده است و باید برای مبارزه با آنها دست به کار شد اما نباید در میانه این مبارزه همه چیز را تخریب کرد و سنتها را هم واژگونه جلوه داد چرا آنجایی که باید فریاد زد خاموش مینشینیم و در جایی که باید شاد بود و رسم ایرانی بودن را بجا آورد فریاد زد و مرده باد گفت؟
چرا باید چهار شنبه سوری چندین هزار ساله را سیاسی کرد و بهانه دست رژیم داد تا در محوش تعجیل کند؟ چرا باید با سیاسی کردن این سنت مانع از حضور هزاران ایرانی دیگر در این رسم شد که نه سیاسی هستند و نه میخواهند باشند اما دل ایرانی شان در این روز برای رسمها و سنتهای ایرانی میتپد اما این سیاسی جلوه دادن، آنها را هم از برگزاری این رسم وامی دارد. یادمان نرود که قرار نیست همه سیاسی و مبارز و چریک باشند.
من با مبارزه با دیکتاتوری خامنه ای که امروز در میهنمان ایران لانه کرده موافقم ولی با تخریب سنتها و میراث ایران مخالفم. ای کاش این سیاسیون خارج از کشور و رادیوها و تلویزیونها این فریاد کردنها را و به خیابان ریختنها را در چند روز پیش مثلاً چهارده اسفند سالروز فوت بزرگ مرد ایرانی دکتر مصدق برگزار میکردند و یا در روز چند روز دیگر مثلاً روز ملی شدن صنعت نفت، فرمان حمله به خیابانها میدادند تا بریزند داد بزنند و میهن را آزاد کنند و کاری به این چهار شنبه سوری نداشتند تا میگذاشتند این سنت غیر سیاسی بماند و مردم بتوانند بدون آنکه حکومت هم برایش حساسیتی ایجاد شود این سنت را برگزار کنند. با مبارزه با استبداد موافقم اما فرهنگ ایرانی هم در این میان دارد محو میشود و حداقل در همین یکی ما و جمهوری اسلامی با هم مقصریم!.
