وقت ناهار خمپاره خورد کنار تدارکات گروهان . دوتا از بچهها مجروح شدند. یکی را با آمبولانس بردند داشتند دومی را می بردند توی سایه تا آمبولانس برگردد و اوراهم ببرد . تمام تنش را ترکشهای ریز مجروح کرده بود. وقتی گذاشتنش زمین دیدم زیر گلویش هم پاره شده و خون میریزد .
گفتم: محمود جان زیر گلویت پاره شده حالت خفگیای چیزی نداری؟ که اگر خون توی ریهاش رفته باشد خالی کنیم.
چیزی نگفت . حال عجیبی است که آدم خودش ببیند خونش روی زمین میریزد ! نگاهش که کردم نگاهش روی رد خونش خشکیده بود…
محمود فقط دوازده سالش بود ….