امروز سالگرد حادثه مرگبار یازده سپتامبر است، حادثه ای که به جرات می‌توان بعد از فروپاشی بلوک شرق آن‌را فصلی نوین در عرصه سیاست بین‌المللی دانست. دو برج معروف تجارت جهانی و پهنایی از ساختمان پنتاگون آمریکا فرو ریخت و در بعد از آن به بهانه انتقام و مبارزه با تروریست بین‌المللی خاک‌های افغانستان و عراق یکی پس از دیگری درهم نوردیده شد بر خرابه های برج‌های دوقلو دو کشوری اشغال شد و آمریکا با «آزاد سازی آن‌ها» در هر یک از آن‌ها دولت‌هایی را بر سرکار آورد که اگر فقط برای یک لحظه حمایت‌های نظامی‌اش را از آن‌ها بردارد دوباره جز تلی خاکستر و هرج مرج چیزی در آن‌ها وجود نخواهد داشت

بی شک در یازده سپتامبر ده‌ها و صدها انسان بی‌گناه کشته و مجروح شدند و هنوز که هنوز است جراحات آن زخم بزرگ بر پیکره آمریکا و آمریکائیان سنگینی می‌کند، خرابه های برج‌های دوقلو سمبل مظلومیت و خشونت شده است.

همین جا نقطه ای بگذاریم و با خودمان دلایل این همه قتل و غارت و جنایت را بکاویم! چگونه می‌شود که انسانی دست به این همه فجایع می‌زند؟ آیا همه انسان‌ها این چنین هستند؟ در آمریکای بعد یازده سپتامبر چه چیزی رقم خورد؟

در درون هر جماعت و کشور جریحه‌دار شده طبعاً همیشه رهبران و سرکردگانی پیدا می‌شوند که اگر نه مثل خود جورج بوش بلکه مشابه وی همیشه در بحران‌های این‌چنینی عمل می‌کنند.

این رهبران از سر خشم یا حسابگری تند روانه‌ترین اظهارات را می‌گویند که به عباراتی هم به زخم‌ها نمک بپاشند و هم بر آن‌ها مرهم گذارند، آن‌ها وعده پیروزی یا انتقام می‌دهند، آتش ارواح را شعله‌ورتر می‌سازند و گاه از چنان وسایل افراطی استفاده می‌کنند که شاید بازماندگان آن جراحت‌ها فقط در خوابشان آن‌ها را تصور می‌کردند؛ و این چنین است که «جنگ» آغاز می‌شود.

و از این لحظه به بعد دیگر هر اتفاقی که بیفتد «دیگران» حقشان بوده است و «ما» از «هر آنچه آن‌ها از آغاز تاریخ بر سرمان آورده‌اند» خبر داریم! . تمام جنایت‌ها، تمام باج‌گیری‌ها، تمام توهین‌ها و تحقیرها، تمام هول و هراس‌ها، نام‌ها، تاریخ‌ها، اعدا و ارقام‌ها

من خودم چون در کشوری جنگ زده زیسته‌ام و بزرگ شده‌ام، چون شب‌های بمباران، پناهگاه‌ها، اعلام خطر و وضعیت قرمز، صدای انفجار و کشته شده هزاران انسان بی‌گناه و … را دیده‌ام مثل همه هم نسلی‌هایم خوب می‌دانم که ترس چگونه می‌تواند هر انسانی را به سوی جنایت سوق دهد.

وقتی انسانی با مغز سالم یک شبه تبدیل به قاتلی بی رحم می‌شود این جنون است اما هنگامی که کشوری و هزاران سرباز به یکباره قاتل و متجاوز بشوند آنگاه اصطلاح جنون دیگر کافی نیست!

آمریکا و دولت در حال احتضار جورج بوش در بعد از یازده سپتامبر از سر ترس و اضطراب اینکه کشور و تبارش مورد تهدید قرار گرفته دست به کشتاری زد که دیگر تعریف جنون برایش کافی نیست.

من نه آمریکا ستیزم و نه مدافع افغانستان و عراق اما آنچه که این روزها فکرم را به خود واداشته است این است که چه می‌شود که هرگونه جماعت انسانی اعم از کشور و دولت و ارتش و حتی محله و خانواده همواره با کم‌ترین احساس تحقیر و یا تهدید در این عصر ناخودآگاه به جوش می‌آید و کارخانه تولید قاتل و جنایتش شروع به کار می‌کند و به بدترین و درنده خویی می‌پردازد؟

و البته این سئوال هم در مورد کسانی است که از جان و گوشت و خون آدمیان بمب ساختند و بر دیواره های برج‌های دوقلو کوبیدند و هم در مورد کسانی است که فجایع آنچنانی را بنام مبارزه با تروریست در افغانستان و عراق آفریدند.

چند ماه پیش فیلمی دیدم بنام «یاسمین» که اتفاقاً موضوعش در حوالی همین یازده سپتامبر بود و نشان می‌داد که چگونه از خانواده مهاجر پاکستانی‌ای در لندن که نه سیاست می‌دانستند و نه تروریست با فشارهایشان و ندانم کاری‌هایشان که البته آن‌ها هم از سر ترس بود مجاهدی ساختند که به فلسطین رفت و بر خود بمب بست!

 قریب یک دهه از فاجعه یازده سپتامبر می‌گذرد و من هنوز برای این هویت‌های مرگباری که یازده سپتامبر را رقم زدند و بعد از آن عراق و افغانستان را در آتش کشیدند هیچ تعریفی در قاعده ذهنم ندارم.