یک وانت مزدای انگوری رنگ که بروی درش نوشته شده بود ستاد رسیدگی بهامور آزادگان و عقبش پر بود از نوجوانانی چفیه بر گردن از شانزده ساله گرفته تانهایت بیست ساله با یک راننده جوان که اورکت سبز آمریکایی بر تن و کلاهیبافتنی بر سر دارد با تیکی که نمیتواند یه لحظه آرام بنشیند، یا با ریشش بازی میکند یا دستش راها میکند و هر از گاهی تکان میخورد، موضوع داستان امروزمان هستند!
همین جمع نهایت بیست نفره که عادت داشتند وقتی وانت در حال حرکت هستیا فریاد بزنند «ماشاالله حزب الله» و یا سرود بخوانند که «کجائید ای شهیدانخدایی بلا جویان دشت کربلایی …» کافی بودند که فقط بفهمند در گوشه ای از شهر تهران خبری هست که آنها را خوش نمیآید تا بریزند و با چوب و چماق و زنجیر و یادست خالی و خلاصه با هر چه که دم دستشان هست آنجا را به خاک و خون و آتش بکشند، اصلاً هم فرقی نمیکند آنجا کجا باشد و آنها که باشند!، میخواهد حسینیه ارشاد باشد یا کتابفروشی یا دفتر مجله و روزنامه، سینما باشد یا فرهنگسرا، دانشگاه باشد یا مراسم ختم، عزا باشد یا جشن و سرور اصلاً فرقی نمیکند مهم این است که آن مکانو آن اتفاق خوشایند آنها نیست و همین میشود فتوا، میشود حکم، میشود وظیفه و غیرت دینی!
بعد هم اگر خبرش جایی درز پیدا کرد و به مطبوعات کشید و یا خبرنگاریسئوال کرد که آخر چرا این کار را میکنید و نگاهها به راننده وانت کذایی دوخته شود آقایراننده آنقدر وقاحت دارد که برگردد بگوید : «خوب میکنیم اصلاً جمعیت صد نفره وپونصد نفره که از یک جمعیت ده بیست نفره کتک میخورد و میترسند غلط میکنند اصلاً میروند راهپیمایی و تجمع برپا میکنند و اسم خودشان را میگذارند فعال سیاسی، ترسوها حقشان است!»
آقای راننده که دست بر قضا دانشجوی علوم سیاسی هم هست البته خوب میداند که در جوامع اینچنینی اصلاً عده مهم نیست مهم قدرت و نفوذی است که پشت سر همین ده بیست نفر نهفته است، این مهم است که وقتی این ده بیست نفر پیدایشان میشود نه از پلیس خبری هست و نه از مأمورهای بی سیم بدست و … نهایتاً مأمورها و پلیسها حضور هم که داشته باشند یا ناظری بی طرف هستند یا اینکه مواظب هستند آن ده بیست نفر خوب بقیه را کتک بزنند و کتکی هم نخورند!
آقای راننده البته فقط بزن بهادر و وقیح و دانشجو نیست، روزنامه نگار هم هست! مجله ای دارد تمام رنگی که هر چه دلش میخواهد در آن مینویسد بی ترس و واهمه توقیف و محاکمه دادگاه مطبوعات آخر دادگاه مطبوعات انگار نسبت به مجله تمام رنگی او کوررنگی دارد! پس از فحش شکم و زیر شکمی گرفته تا تهدید و ارعاب و هرچه که فکر میکند هنوز حق مطلب را پس از ضرب و شتم آنان ادا نکرده مینویسد، چند عکس شهید زخمی و خونین و لت و پار شده هم روی جلد اولش میزند تا همه حساب کار دستشان بیاید که این مجله ارزشی است و خرش در این حکومت برو دارد!
آقای راننده البته فقط بزن بهادر و وقیح و دانشجو و روزنامه نگار نیست! او دانای کل، حاکم و قاضی و یک اطلاعاتی زبردست است که پرونده همه را مطالعه کرده و از زیر و بالای زندگی همه مطلع است و این فقط برای زندهها نیست بلکه او از عاقبت مردهها هم مطلع است پس اگر احیاناً یکی مثل «سیاوش کسرایی» که آقای راننده اصلاً از هنوز زنده ماندنش راضی نبوده! فوت بکند حالا که نتوانسته خودش او را بکشد عقدهاش را در مجلس ختمش که میتواند خالی کند؟ پس یه استارت به وانتش میزند و با بروبکس ولایتمدار و عاشق ضرب و شتمش بشمار سه و با چهار تا «ماشاالله حزب الله» میریزد تو مسجدی که ظاهراً فقط برای بقیه حرمت دارد نه او، مسجد امام حسن سهروردی را چونان منطقه جنگی به تسخیر در میآورد و دستی به ریشش میکشد و به همان بروبکس ده بیست نفره میگوید : «در را ببندید مبادا کسی از دستمان در برود! » اینجاست که مثل یک کماندوی آموزش دیده جستی میزند بالای صحن و میرود پشت تریبون مسجد اردنگیای میزند به «لطف الله میثمی» مجری مراسم و کاغذ دستش را میگیرد پاره میکند و چند دقیقه ای جماعت را با خشم و نفرت نگاه میکند انگار که آمده است بازار برده فروشان برده بخرد! جماعت هم که از بد روزگار مشتی پیرمرد و میان سال و هستند میترسند و بلند میشوند بروند که آقای راننده فریاد میزند : «بشینید اگر از جایتان تکان بخورید میگویم تکه تکهتان بکنند! شما عده ای پست فطرت و غرب زده و خود فروخته هستید، فکر میکنید که نمیدانم تک تکتان جاسوس و سرسپرده غرب هستید؟ این قدر به شما رو دادیم که حالا آمدید ختم یک کافر ملحد و آمدید از سیاوش کسرایی خائن ستایش کنید؟ سیاوش کسرایی که یک خائن بوده یک خائن مفعول!» جمعیت حاضر که همه در حال قبضه روح شدن بودند و تکان هم نمیخوردند و فقط بعضیهایشان عصاهایشان را با قدرت بیشتری به زمین فشار میدادند صدایشان در نمیآید و این آقای راننده را خیلی ناراحت میکند او منتظر واکنش است و کسی چیزی نمیگوید تا اینکه «محمد قاضی» بلند میشود و میخواهد برود که یکهو تازه انگار آقای راننده متوجه او شده که فریاد میزند : «ایناهاش همین یکی از خائنهاست» وبا دست نشانش میدهد و همین کافی است تا بروبکس آقای راننده مثل مورچههایی که غذا دیدهاند بریزند بر سرش و همانطور که «محمد قاضی» دارد کتک میخورد او رجز میخواند که : «آهای هوشنگ گلشیری فاسد، محمد مختاری جاسوس، منصور کوشان خودفروخته کجائید؟ و با چشمان سرخش جمعیت را میجوید و باز فریاد میزند :» این عمران صلاحی جاسوس و خائن کجا است؟ این نمایش قدرت مدتی طول میکشد و بعد از زهر چشم گرفتن از همه آقای راننده از اون بالا به پایین میپرد و نوچههایش را جمع میکند و همه سوار وانت میشوند و نعره میزنند «ماشاالله حزب الله» و میروند.
آقای راننده البته فقط بزن بهادر و وقیح و دانشجو و روزنامه نگار و سخنران مراسم ختم کسراییها نیست او حساس است خیلی هم حساس!
مثلاً از بعضی نقاط تهران اصلاً خوشش نمیآید و یکی از آن نقاط میدان ولیعصر است او کلاً از میدان ولیعصر و هر چیزی که در آنجاست و از همه عابران و مغازه داران آنجا بدش میآید، از همه بدتر از آن سینما قدس، برای همین «دکتر» برای رفع این حساسیتش که خیلی هم اذیتش میکند برایش نسخه تجویز کرده تا در هفته هر وقت که بیکار شد با همان تیم همیشه در صحنهاش بریزند میدان ولیعصر اول از هر کاری بروند وسط خیابان و بی خیال ماشین و عبور و مرور بشوند و خیابان را ببندند و بایستند آنجا نماز جماعت بخوانند! بعد یکسری همین جور به مردم گیر بدهند که چرا روسریتان عقب است؟ تو چرا آستین کوتاه پوشیدی؟ این خانم با شما چه نسبتی داره؟ خواهر برادرید؟ بعد دختره را بکشد آن ور و پسره رو هم اینور و از آنها سئوال کند خب حالا که خواهر برادرید رنگ در کمدتان چیه؟ بگو ببینم دیشب شام چی خوردید؟ و خدا نیاورد آن روز را که دروغ گفته باشند!
آقای راننده یک روز که در میدان ولیعصر همه این کارها را کرد دید نع هنوز حساسیتش رفع نشده و نگاه کرد به پرده سینما قدس که فیلم «تحفه هند» را داشت نمایش میداد که عکس «اکبر عبدی» را گنده کشیده بودند، خوشش نیامد او کلاً از هر چیز که گنده تراز خودش باشد بدش میآید برای همین بود که با همه بچههایش ریختند و پرده سینما را کشیدند پایین و پاره کردند و آتش زدند، فیلم تمام شده بود و مردم بی خبر از همه چیز داشتند میآمدند بیرون اینجا بود که آنها را گرفتند به زیر مشت و لگد که چرا رفتید فیلم با مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی را دیدید؟ همین جور که ملت را داشتند کتک میزدند خانم بارداری هم کتک خورد و بعدها خبرش آمد که فرزندش سقط شده، اینجا بود که آقای راننده وجدانش بیدار شد! آقای راننده از اینکه مردمی را که رفته بودند فیلمی را که در آن «اکبر عبدی» بازی کرده بود را ببینند گرفته بود زده بود و مخصوصاً به خاطر آن خانم باردار و فرزند کشته شدهاش خیلی ناراحت شد، خیلی، آنقدر که تصمیم گرفت برود خودش یک فیلم بسازد و «اکبر عبدی» را هم در فیلمش بیاورد تا مردم کتک خورده را بخنداند، تا از دلشان دربیاورد و آنها هم فراموش کنند که روزگاری او چه بوده و چه میکرده و هرچه خاطرات بد از او در ذهن دارند «اخراج» کنند.
آقای راننده حالا دیگر بزن بهادر و وقیح و دانشجو و روزنامه نگار و سخنران مراسم ختم کسراییها نیست، او حالا فیلمساز هست اما هنوز هم حساس هست او «نه مرغ میخواهد نه سیمرغ» او فقط دوست دارد حالا که هیچ کسی نیست تا فیلم بسازد، حالا که پناهیها شرشان کم شده و «اخراج» شدهاند و مابقی هم یا جرئت ندارند یا رمق یا علاقه به فیلم سازی در این روزگار عجیب و غریب، فیلم میسازد درست همانطور که روزنامه نگار بود، درست همان طور که سخنرانی میکرد، درست همان طور که رفته بود تا «در کوی دانشگاه صحنه های اکشن تولید کند» پس میسازد، فحش میدهد، تهمت میزند، مسخره میکند، او هنوز هم از مردههایی مثل کسراییها بدش میآید از نداها و سهرابها و اتفاقاً همان کشته میدان ولیعصر را که ماشین دزدی پلیس از رویش رد شده بود او از آنها بدش میآید، او هنوز هم حساس است او از موسوی و بانویش بدش میآید، او کروبی را دوست ندارد او اصولاً از آدمهای گنده تر از خودش بدش میآید او دوست دارد «گالیور» باشد از همه گنده تر و بزرگتر، همه او را ببینند حالا فرقی نمیکند با چماق و زنجیر نشد با دوربین که میشود، آقای راننده مجرم نیست او بیمار است او را ببینید!