چند روزی هست که مدام این مسئله در ذهنم میچرخد که با وجود این همه گروهها و افراد مرجع ایرانی در داخل و خارج از کشور چرا امروز که بسیاری از اعتراضها و حرکات در ایران حول محور روشنفکران (حالا دینی و لائیک آن فرقی ندارد) میچرخد روشنفکران ما نتوانستهاند به واقع پایگاه مناسبی برای خودشان در میان مردم و اجتماع ما داشته باشند؟
و اصولاً چرا اصلاً روشنفکران ما برای خودشان جایگاهی دیگر قائل هستند و هیچ وقت برای اتصال خودشان به اجتماع تلاشی نکردهاند؟
یک روز دوستی داشت مثلاً مرا نصیحت میکرد و میگفت بابا چپ اصلاً در دامان راست متولد شده و همه رهبران چپ در خانوادههایی متولد شدهاند که در ناز و نعمت پرورش یافتهاند و اصلاً یک رهبر چپ پیدا نمیکنی که مثلاً پدرش کارگر باشد و مادرش کلفت و …
من هم مدتی است الآن دارم به این مسئله فکر میکنم که روشنفکری هم در کشور ما اگر چه از دید حکومتیها همچنان جرم و یا جاسوسی و خیانت به کشور قلمداد میشود ولی کلاً در دید عامه مردم یک چیز اشرافی است! و چه بسا هم پر بیراه نباشد چرا که روشنفکران اصلاً خود را در طبقه ای نمیبینند که مثلاً بیایند با آن کفاش بازار سید نصرالدین بازار تهران و راننده شرکت واحدی پای یک سفره بنشینند در حالی که مدام آن روشنفکر از قشر بد بخت جامعه میگوید و دارد تحلیل و تئوری برای جنبش کارگری و … تولید میکند!.
به نظر من مشکل در همین جاست! متأسفانه آن روشنفکر و یا روشنفکر نمای امروزی ما فراموش کرده است که ابتدا باید به ایجاد پایگاه اجتماعی خود در جامعه اهتمام ورزد بعد برود بنشیند پشت میزش و شعار بدهد و روشنفکری کند! .
آن وقت در این وضعیت به نظر شما صحبت از آزادی و دموکراسی معنی دارد؟ آزادی خوب است و حرف زدن از آن هم خوب اما برای آن کارگر اخراجی که خودش با شرمساری و خانوادهاش با گشنگی سر بی شام بر زمین میگذارند شما فکر میکنید دموکراسی چقدر ارزش دارد؟
برای آن زن سی ساله مطلقه که برای سیر کردن شکم بچهاش رفته کلیهاش را فروخته وقتی از کمپین یک میلیون امضاء برایش بگویی به نظرتان برایش ارزشی دارد؟
درست است که من چند سالی ایران نیستم و شرایط ایران را چه بسا نتوانم الآن به درستی درک کنم اما همه اینها را دیدهام، آن آقای روشنفکر را در جلسه سخنرانی دانشگاه تهران دیدهام که بوی ادوکلنش از نیم فرسخی میآمد و اتفاقاً آن دانشجو را هم میدیدم که برای گذران زندگیاش میرفت خیابان وصال پلاسمای خونش را میفروخت، اینها همه سؤالاتی هست که جوابی ندارد! .
آنهایی که خود را مدافع دموکراسی میدانند، آنهایی که برای برقراری دموکراسی میخواهند در ایران تلاش کنند و تبلیغ راستی برای آن آدامس فروش پشت چراغ قرمز پارک وی چه ارمغانی دارند؟
روشنفکری متأسفانه امروز در ایران محفلی شده است که چهار تا آدم، پنج تا آدم جمع میشوند دور خودشان و از اتوپیای خودشان حرف میزنند و بعد چلوکبابشان را میخورند و بعد میروند پی کارشان مقاله مینویسند و مقالههایشان تو روزنامهها و مجلات منتشر میشود و روزنامهها هم تو خیابان و چهارراهها تو دست سیاه و پینه بسته دهها جوان و نوجوان گشنه و بیکار به فروش میرسد، نمیدانم شاید اسم مقالهشان هم این است : به امید فردای بهتر! .
اما من تپق را از پشت مقاله خیلی از این روشنفکران بی درد و یا عالمان بی عمل رو حس میکنم! برای من روشنفکر یعنی اصانلو کارگری که با کارگران میجنگد با آنها آزاد میشود و با همانها به زندان میافتد، برای من روشنفکر یعنی محمود صالحی، برای من روشنفکر یعنی آن جوان گردو فروش که نه انرژی هسته ای برایش حق مسلم است و نه نقض حقوق بشر اما حاضر است جانش را هم بدهد تا پدر مادر سالمندش شب گشنه نمانند تا خواهرش بدون جهیزیه نماند نه آن برج عاج نشینی که دهها جلد کتاب در باب گذار از سنت به مدرنیته نوشته است، نه آن روشنفکر دینی که با خرج سفر تور سخنرانیهای اروپایش میشود دهها جوان را به خانه بخت رساند و صدها شکم گرسنه را سیر کرد…
