ببرهای آسیا! واژه تبلیغاتی‌ای که در نیمه دوم دهه 1990 ساخته شد تا با امواج افسونگر خود تکنوکرات ها و نخبگان جهان پیرامونی را مسحور کند تا نوعی امپاتی جدید به «راه آسیای جنوب شرقی توسعه» پدید آورد. این امپاتی را برای نمونه می‌توان در داوری یک کارشناس ایرانی علوم سیاسی دید، به دید او ایران 35 سال است با «پیکان» سرگرم است ولی کمترین پیشرفتی در زمینه تکنولوژی «ساخت» اتومبیل نداشته است :

«همین امر را می‌توان مقایسه کرد با صنایع اتومبیل سازی کشوری مثل کره جنوبی که هر چند بعد از ما شروع کرده است، ولی در حال حاضر به چنان سطحی از توانایی رسیده است که قابلیت صادراتی اتومبیل پیدا کرده است.»

طبق این دیدگاه «توسعه» کره جنوبی یک فرآیند درون‌زاست و «عقب‌ماندگی» ایران در سه دهه اخیر نیز یک پدیده درون‌زاست و مولود عدم پذیرش ساخت‌ها و ایستارهای سیاسی و فرهنگی متجددانه. او «بحث استعمار» را مخلوق اندیشه مارکسیستی می‌داند و مستمسکی از سوی شرق برای انداختن گناه ناتوانی‌اش به گردن «عامل خارجی». به گمان وی عقب‌ماندگی ایران ناشی از «ناتوانی بنیادین ما» در دستیابی به خرد تکنولوژیک است و توسل به مفهوم استعمار ناشی از تنبلی بنیادین ما! :

«عامل خارجی را من خیلی بها نمی‌دهم برایش یا به عبارت دیگر نباید خیلی به آن بها داد. علت هم این است که اولاً بحث استعمار به صورتی که به خصوص در پی انقلاب‌های مارکسیسمی مطرح شده است پایه نظری درستی ندارد و من معتقدم که هر مفهومی که ما با آن مواجه می‌شویم در درجه اول باید بدانیم از کجا آمده است. مفهوم استعمار یکی از همین مفاهیم است…ولی اینکه چرا در کشورهایی مثل ما جا افتاده است و این قدر طرفدار پیدا کرده است تصورم این است، از آنجایی که نمی‌توانیم بگوییم که این ناتوانی بنیادین ما است و به ما بر می‌گردد، یعنی ما دارای مشکلاتی هستیم که به ما اجازه نمی‌دهد تا خرد تکنولوژِی را وارد یا تدوین کنیم بنابراین ما دنبال عاملی هستیم که این تنبلی بنیادین ما را توجیه کند …»

این دانشیار دانشگاه تنها نیست! کم نیستند روشنفکران غیر دولتی و تکنو کرات‌های دولتی جهان پیرامونی که امروزه راه برون رفت کشورهای خود را از بحران‌های مزمن اقتصادی را در «الگوی ببرهای آسیا» می‌جویند. الگو جویی قالب معتاد اندیشه میان مایه جهان سومی است که در یک سده اخیر به شکل‌های گوناگون تجدید حیات یافته است.

اگر روزی این بلند پروازی وجود داشت که الگوی اروپای غربی و راه انگلیسی صنعتی شدن اقتباس می‌شد، امروزه این امپاتی سقوط کرده است و راه واقع‌گرایانه مستعمرات پیشین و اکنون جهان غرب در شرق آسیا اخذ می‌شود. استراتژی ست‌های غربی و حقوق‌بگیران کمپانی‌های فراملیتی از اساتید دانشگاه های غرب تا روسای جمهور پیشین آمریکا نیز در نقش توصیه کنندگان پیر و خردمند این الگوی جدید به نخبگان جهان پیرامونی ظاهر شده‌اند. ریچارد نیکسون این بدنام‌ترین و نابخردترین رئیس جمهور آمریکا که نام او با رسوایی واترگیت در پیوند است یکی از آن‌هاست. نیکسون در کتاب «فرصت را دریابیم» بخش مبسوطی را به ارائه دستاوردهای ببرهای آسیا و مقایسه تحقیر آمیز آن با رژیم‌های کمونیستی همسایه تخصیص داده است. او علت عقب‌ماندگی سایر کشورهای جهان سوم را در دولت گرایی (اتاتیسم) این رژیم‌ها و مداخله وسیع دولت در اقتصاد می‌داند. او فراموش می‌کند که استقرار رژیم‌های دیکتاتوری و دولت گرا و ایجاد دیوان‌سالاری‌های غول پیکر و عاطل در بخش وسیعی از جهان سوم توسط قدرت‌های غربی و به خصوص ایالات متحده آمریکا صورت گرفته و یک فرایند درون زا و مبتنی بر تاریخ و سنن این جوامع نبوده است. در این زمینه، گناه غرب اگر بیشتر نباشد قطعاً کمتر از کمونیست نیست. به عنوان مثال آقای نیکسون که در دوران ریاست جمهوری خود در پیدایش هیولایی‌ترین کشورهای دولت گرای جهان سومی در آسیا و از جمله ایران پهلوي دوم نقش اساسی داشته، امروزه جامه مدافع سینه چاک «آزاد کردن توان خلاق مردم» را به تن کرده است. نیکسون آن زمان مجری استراتژی آمریکا و امروزه مشاور کمپانی‌های فرا ملیتی است و در این نقش جدید پیام واقعی او این است :

«باید شرایط را برای سرمایه گذاری خارجی مساعد کرد. در همان زمان که بسیاری از کشورهای توسعه نیافته شرکت‌های چند ملیتی را از خاک خود اخراج می‌کردند، کشورهای موفق در حال توسعه پیش پای آنان قالی سرخ می‌گسترانیدن. این کشورها فهمیده بودند که با سرمایه گذاری خارجی شغل‌های جدیدی به وجود می‌آید و با جذب این سرمایه سررشته اقتصادی خود را از دست نمی‌دهند، بلکه چشم انداز اقتصادی بهتری فراهم می‌کنند. »

نیکسون البته به این پرسش اساسی پاسخ نمی‌دهد که چرا راه توسعه «فرش‌های سرخ» در نمونه آسیای جنوب شرقی موفق بود و مثلاً در نمونه نیجریه ناموفق!؟ و چرا غرب هنوز در این گونه کشورها از دیکتاتوری کلاسیک جهان سومی و دیوان‌سالاری‌های عریض و طویل متکی به درآمد نفت حمایت می‌کند!؟

توضیح پدیده ببرهای آسیا بدون شناخت تحولاتی که در دو دهه اخیر در اقتصاد جهانی صورت گرفته ناممکن است. «روشنفکران» جهان پیرامونی معمولاً شناخت جدی از این تحولات ندارند و در نتیجه با معمایی روبرو می‌شوند که پیش‌داوری ذهنی آنان را به زیر سئوال می‌برد. این عدم شناخت در برخی موارد به تجدید نظر بنیادین در پیش‌داوری‌ها که با واقعیات معاصر نمی‌خواند، می‌انجامد. در نتیجه این تصور پدیدار می‌شود که گویا در دنیای امروز شرایط برای صنعتی شدن جهان توسعه نیافته فراهم شده، و با حذف تعصبات پیشین در زمینه «نفوذ امپریالیستی» می‌توان به عنوان یک «شریک برابر حقوق» به خرید تکنولوژی پرداخت و راه موفقیت آمیز توسعه را پیمود.

جهان گستری فرآیندی است که با پیدایش انحصارهای بزرگ سرمایه داری از نیمه دوم قرن نوزدهم آغاز شد و در سده بیستم هیولایی آفرید به نام «کمپانی‌های فراملیتی» اختاپوسی که در هیچ مرز ملی مأوایی ندارد. به هیچ قانون ملی تمکینی نمی‌کند و اندام‌های آن کره زمین را در آغوش گرفته است، در هر نقطه ای که مایه حیات خود، سود را بیابد مکیدن آغاز می‌کند، درآکولایی است جهان وطن كه مکان نمی‌شناسد از هونگ کونگ تا آفریقای جنوبی از هلند تا بریتانیا از خاور دور تا سواحل و جزایر آمریکا در سیطره اوست؛ و قدرت تعیین کننده اقتصاد و سیاست و فرهنگ جهانی امروزه بدون شک همین کمپانی‌ها می‌باشند که قدرتمند تر از هر ابرقدرتی هستند، فصلنامه ترانس نشنال، نشریه دپارتمان توسعه اقتصادی و اجتماعی سازمان ملل متحد آخرین وضعیت کمپانی‌های فراملیتی را چنین گزارش می‌دهد :

«40 هزار کمپانی فراملیتی در سراسر جهان فعال هستند و 200 هزار شرکت دیگر به آن‌ها وابسته‌اند. به طور متوسط هر کشور میزبان هزار شرکت وابسته به کمپانی‌های فراملیتی است. برای مثال سنگاپور – که از نظر وسعت و جمعیت برابر با یک شهر بزرگ هندوستان است – میزبان حدود 11 هزار شرکت وابسته به کمپانی‌های فراملیتی است … کشورهای در حال توسعه جمعاً میزبان 2700 کمپانی اصلی (مادر) فراملیتی هستند. حدود نیمی از کمپانی‌های فراملیتی به کشورهای فرانسه، آلمان، ژاپن، هلند و آمریکا تعلق دارند که جمعاً 65 درصد کل سرمایه گذاری‌های جهان را در تملک دارند. آمریکا میزبان یک سوم از یک صد کمپانی فراملیتی درجه اول جهان است …شرکت‌های شیمیایی، اتومبیل سازی و دارویی در زمره بزرگ‌ترین کمپانی‌های فراملیتی هستند، ولی شرکت‌های نفتی در صدر لیست این کمپانی‌ها قرار دارند. طبق برآوردها، رویال داچ شل، یک کمپانی نفتی مشترک هلندی – انگلیسی با بیش از 110 میلیارد دلار سپرده صاحب بالاترین میزان دارایی خارجی است. این کمپانی به اتفاق پنج کمپانی نفتی آمریکایی، یک کمپانی نفتی انگلیسی و دو کمپانی نفتی فرانسوی جمعاً دارای سرمایه ای معادل 350 میلیارد دلار هستند. »

هفته نامه بیزنس ویک در ژوئن 2007 گزارش مفصلی از سود و زیان کمپانی‌های بزرگ جهان در سال 2006 منتشر کرد. طبق این گزارش در سال گذشته میلادی کمپانی‌های آمریکایی 5/150 میلیارد دلار، کمپانی‌های ژاپنی 6/45 میلیارد دلار، کمپانی‌های انگلیسی 42 میلیارد دلار، کمپانی‌های فرانسوی 15 میلیارد دلار، کمپانی‌های آلمانی 12 میلیارد دلار و کمپانی‌های مستقر در هونگ کونگ 10 میلیارد دلار سود برده‌اند. بالاترین میزان سود به چهار کمپانی فیلیپ موریس (آمریکایی) با 94/5 میلیارد دلار، اکسون (آمریکایی) با 8/5 میلیارد دلار، رویال داچ شل (انگلیسی – هلندی) با 78/5 میلیارد دلار و جنرال الکتریک (آمریکایی) با 32/4 میلیارد تعلق داشته است. البته که این همه واقعیت نیست، فروش و سود واقعی برخی از این کمپانی‌ها را حتی پیچیده‌ترین دستگاه های مالی دولت‌های غربی نیز نمی‌توانند محاسبه کنند. ورود به حیطه اسرار آمیز مسایل درونی غول‌های فراملیتی دشوارتر از دستیابی به محرمانه‌ترین اسناد سرویس‌های اطلاعاتی دنیای غرب است. برای مثال شاخه کانادایی شل در سال 2004 به تنهایی 63 میلیون دلار سود داشته است. برای محاسبه سود واقعی مجتمع عظیم و جهان‌گستر شل باید ارقام صدها شرکت پوششی و وابسته به آن در سراسر جهان به ویژه در هونگ کونگ و سایر کشورهای خاور دور را دید، محاسبه ای شاق، پر هزینه و محال! شل از هر عمل تبلیغاتی تحریک کننده عمیقاً پرهیز می‌کند، از اسرار خود به شدت حفاظت می‌کند، و در حالی که هر ساله نام «ثروتمندترین افراد جهان» با هیاهو در نشریات غرب اعلام می‌شود (و همیشه در رأس و یا اولین آن‌ها نام یک سلطان آفریقایی است! ) نام سهامداران اصلی رویال داچ شل، هیچ‌گاه اعلام نمی‌گردد. آقای جان کالینز انگلیسی مدیر مجتمع رویال داچ شل، تنها یک رئیس روابط عمومی است که از طریق ستاد مرکزی عظیم خود در لندن رابطه این امپراتوری نامرئی را با جهان برقرار می‌سازد.

سهامداران اصلی کمپانی‌های معظم فراملیتی از طریق نشست‌های ادواری مناسبات میان خود، و در واقع مناسبات بین‌المللی را فراتر از هر ارگان دولتی تنظیم می‌کنند و از این طریق تأثیرات تعیین کننده خود را بر مشی دولت‌های بزرگ غرب بر جای می‌نهند. به گفته گونزالس مالتا در کتاب اربابان واقعی جهان، یکی از مراکز نشست‌های پنهانی آنان «کلوپ بیلدربرگ» هلند است که مجامع آن در هتل‌های متعلق به روچیلدها برگزار می‌شود. این کلوپ در مه 1954 به ریاست عالیه پرنس برنارد هلند تاسیس شد. علنی‌ترین این نشست‌ها، گردهمایی سالیانه «مجمع اقتصاد جهانی» است که به نوشته اکونومیست در این نشست سالیانه دست کم هر ساله 1200 نفر از مهم‌ترین صاحبان صنعت و بانکداری و سیاستمدار جهان گرد هم می‌آیند. جالب است که گزارش مطبوعات غربی از این نشست همواره کوتاه و به دور از هر گونه جزئیات و جنجال است.

از هدف اصلی این مقال دور نشویم و ضمن یادآوری اینکه بهره گیری از نیروی کار ارزان همواره یکی از مهم‌ترین عوامل انتقال تکنولوژی کمپانی‌های فراملیتی به جنوب شرقی آسیا بوده است را با نقل قولی از بیزنس ویک مدیر یکی از کمپانی‌های آمریکایی که : «من می‌توانم سه مهندس مالیزیایی را به قیمت یک مهندس آمریکایی استخدام کنم» به ببرهای آسیا برگردانیم.

کمپانی ژاپنی ماتسوشیتا در مالزی دارای کارخانه ای است که سالیانه بیش از یک میلیون تلویزیون به بازارهای جهانی صادر می‌کند، این نیروی کار در مالزی هم ارزان قیمت است و هم تحصیلات عالی دارد و در واقع جهان صنعتی با انتقال تکنولوژی، بهترین مغزهای جهان پیرامونی را به نازل‌ترین قیمت به خدمت می‌گیرد. به همین دلیل است که انتقال برخی پروژه های پیشرفته علمی و فنی را به جنوب شرقی آسیا شاهدیم : کمپانی غول پیکر دارویی انگلیسی گلاکس که سود سالیانه آن 2 میلیارد دلار گزارش شده است، اخیراً با 30 میلیون دلار سرمایه گذاری پروژه ای را در سنگاپور آغاز کرده است و با بهره گیری از نیروهای کارشناس بومی در کاوش علل بیماری‌های مغزی است.

اگر بپذیریم که استقلال بیشتر یک مقوله سیاسی و فرهنگی است تا اقتصادی، باید این واقعیت را نیز بپذیریم که انتقال تکنولوژی غرب برای «ببرهای آسیا» نوعی بازگشت به استعمار کلاسیک را البته در قالبی کاملاً نو و متمایز از امپریالیسم سده بیستم به ارمغان آورده است. در این معنای نوین استعمار، مرزهای ملی کاملاً فرو می‌ریزد، فرهنگ بومی به سود فرهنگ غالب کاملاً می‌پاشد و هویت ملی در هویت مادر بلع می‌شود. این تحول در «ببرهای آسیا» رخ داده است. اگر چنین نبود، اگر این کشورها از ساختار فرهنگی و سیاسی مستقلی برخوردار بودند، و نیز اگر منابعی چون نفت برای کمپانی‌های فراملیتی داشتند، به مهم‌ترین کانون ماوراء بحار انتقال تکنولوژی جهان صنعتی بدل نمی‌شدند و سرنوشتی همچون نیجریه و یا دیگر کشورهای آفریقایی داشتند.

بارزترین نماد اضمحلال هویت فرهنگی و ملی و فقدان استقلال سیاسی این شبه کشورها را در حاکمیت نخبگان سیاسی و اقتصادی شهروند غرب می‌یابیم. بیزنس ویک می‌نویسد که نخبگان «ببرهای آسیا» عموماً تحصیل کرده آمریکا و شهروند آمریکا هستند. زن و فرزندانشان در آمریکا زندگی می‌کنند و بسیاریشان در غرب دارای خانه شخصی هستند. بسیاری از آن‌ها حداقل سابقه بیست سال سکونت در آمریکا دارند و در کمپانی‌های مختلف آمریکایی شاغل بوده‌اند. یک نمونه از ببرهای آسیا آقای وو است. او 57 سال سن دارد و 17 سال در کمپانی آی. بی. ام و 3 سال در کمپانی جنرال موتورز آمریکا شاغل بوده است. آقای وو در سال 1991 به تایوان سرزمین مادری‌اش بازگشته است و رئیس کمپانی یوماکس شده است که از بهترین تولید کنندگان اسکنرهای کامپیوتری است با فروش 50 میلیارد دلار در سال. خانه آقای وو در تپه های زیبای لوس‌آنجلس است و دخترش در آمریکا برنامه نویس کمپانی ماکروسافت است. یک پای آقای وو در کالیفرنیاست و پای دیگر او در تایوان. آقای وو نمونه ای است از انسان معاصر کسموپولیت (جهان وطن)، مخلوق سرمایه جهان گستری غرب. برای چنین انسان‌هایی جهان بسیار کوچک جلوه می‌کند حتی کوچک‌تر از دهکده جهانی!

اکنون به نظر شما آیا ببرهای آسیا توانسته‌اند برای شرق و كشورهاي پيرامونی مایه مباهات استقلال و افتخار تکنولوژیک باشند؟ و این سناریوی ببرهای آسیا دوباره امروز در نزدیکی ما در حوالی کشورهای کوچک حاشیه خلیج فارس با نام دیگر و اندیشه دیگری در حال پیدایش است …