امیر عزیزم پنج روزه تو رفتی و پنج روزه که هوا ابریه و دل من ابری تر خسته ام! خسته ترازهمیشه روحم ، جسمم قلبم ، وحتی قلمم ! عزیزم با خودم فکر می کنم و می بینم درست سال پیش همین روزها تو باید می رفتی هیچ کس امیدی به ماندنت نداشت ، دکترها جواب کرده بودند و می گفتند مرگ مغزی کرده ای ام دست تقدیر و قسمت الهی مقدر بر این بود که تو زنده بمانی و ماندی اما شوق رفتن از همان سال پیش در وجودت لانه کرد و تو توانستی یکسال دیگر فرصت زندگی کردن راداشته باشی و در همین یکسال بود که کارهای عقب مانده ات را به سامان رساندی و لی ما چه ؟ خدا به ما رحم کند که چگونه و کجا ما را به چه ترتیب فرا خواهد خواند و برویم .
امیر جان چقدرخوب است مرگ آگاهی … نمیدونم!!!! فقط عزیزم توی این روزای عزیز منو فراموش نکنید…..
اما بعد از تو می گویم همیشه خواهم گفت چقدر مردن خوب است چقدر مردن ، – دراین زمانه که نیکی حقیر و مغلوب است – خوب است!